#خان_پارت_135
وقتی ماجرای علی رو شنیدم، چنان متحیر موندم که حد نداشت. قساوت قلبی خان
تا چه حد بود که بچهی یک زن دیگه رو جای بچهی خودش تقدیم زنش کرده
بود؟
اون زن بیچاره چرا باید یک عمر حسرت به آغوش کشیدن بچهشو به دوش
بکشه؟
خدا میدونه در طی این سالها چی به سر اون زن اومده.
با سروصدایی که از حیاط بلند شد، و صدای خدمهای که اسم علیرضا رو صدا
میزدن، سریع از جا پریدم که زخمم سوخت.
از درد چشم بستم، ولی بیتوجه به دردش از اتاق بیرون دویدم. راهرو رو پیمودم
و وارد حیاط شدم.
با دیدن علیرضا که افسار اسبشو در دست داشت، لبم به خنده کش اومد. ولی
وقتی چشمم به زنی که روی اسب نشسته بود، خورد، مات موندم.
خاله؟!
علی اسب رو متوقف کرد، دستهاشو دور کمر خاله حلقه کرد و اون و از اسب
کشوند پایین.
آروم آروم سمتشون میرفتم که در ورودی خونه باز شد و خانوم بزرگ
درحالیکه صورتش از اشک خیس بود، بیرون زد و سمت علیرضا دوید و
صداش زد:
-علـــی...
بدون اینکه مجال حرف زدن به علی رو بده، خودشو تو آغوشش انداخت و
بغضش پر گریه شکست.
همچنان مات و متحیر نگاهشون میکردم؛ نمیفهمیدم خاله اینجا چیکار میکنه؟
romangram.com | @romangram_com