#کسی_پشت_سرم_آب_نریخت_پارت_170

" پس نامزدتان از فرانسه زنگ نزده بود ."



وا رفتم و چسبيدم به صندلي . از جا بلند شد و رفت . با دست محكم به پيشاني ام كوبيدم . لابد خانم كمياب به او گفته بود يا او از خانم كامياب پرسيده بود . خيلي بد شد خيلي.



خجالت مي كشيدم در مقابلش ظاهر شوم ولي چاره ي ديگري نبود . با سيني چاي به اتاق نشيمن رفتم . در حال تماشاي تلويزيون بود . حتي نگاهي هم به سيني چاي نكرد . از بي اعتنايي اش كلافه شدم ولي نمي دانم چرا مي خواستم توضيح دهم.



" ببين فريبرز خان قبول دارم كه به شما دروغ گفتم ولي..."



نگاه برافروخته اش نگذاشت به حرفهايم ادامه دهم و گفت:" من از دروغگويي هيچ خوشم نمي آيد ."



چرا زنگهاي خطر برايم به صدا در آمد ؟ نكند او هم مثل برديا باشد....آه نه ! اين چه فكر ابلهانه اي است كه من مي كنم. مگر همه آدمها شبيه هم هستند ؟



دوباره توضيح دادم:" نامزدم نبود . خواستگارم بود كه به او جواب منفي داده ام . براي ادامه تحصيل رفته فرانسه . نمي دانم چرا زنگ زده مدرسه ؟"



romangram.com | @romangram_com