#کسی_پشت_سرم_آب_نریخت_پارت_124
_ خفه شو مرتیکه ی الدنگ!غلط می کنی دوباره برمی گردی... اگه برگردی خودم به حسابت می رسم... به مامان جونت بگو زن که این قدر پدرسوخته و شارلاتان نمیشه... لال شو آکله ی حرومزاده!فکر کردی ماندانا میشینه تا تو بیای سراغش،به همین خیال باش رذل کثیف.و تق گوشی را سر جایش کوبید.نفس نفس می زد،می دانستم چه فشار عصبی را تحمل می کند.ماریا محکم به او چسبید تا نیفتد.مادر دستش روی قلبش بود و گفت: ای خدا... چرا نتونستم چهار تا فحش دیگه بدم که دلم خنک شه؟
ماریا آب قند را به دستش داد و مواظبش بود که پس نیفتد.با گریه و زاری ظرف ها و استکان ها را شستم.چه قدر از شنیدن صدایش تنم لرزید.دوباره احساس نفرت در وجودم زبانه کشید.
آخ بردیا!نفرین بر تو...
چهار روز پس از بازگشايي مدرسه ها،عاقبت تصميم گرفتم به مدرسه بروم.هرچند برايم خيلي سخت بود بتوانم به آن حال و هواي هميشگي برگردم.مي دانستم بايد دوباره سال ششم را بخوانم و اين را خوب مي دانستم که بايد به همکلاسي هاي جديد عادت کنم.
وقتي پا به محيط مدرسه گذاشتم دو احساس متفاوت چنان دلم را درهم فشرد که نزديک بود گريه کنم.از طرفي پس از ترک تحصيل و مدتي دور بودن از آن محيط دوست داشتني،اشک شوق به ديده ام آمده بود و از يک طرف همه جا الهام را مي ديدم که بهم نيشخند مي زد.
عده اي از بچه هاي قديمي دورم جمع شده بودند و به نوعي سعي داشتند تا از من دلجويي و استقبال کنندو
همکلاسي هاي جديد خيلي بازيگوش و پرسروصدا بودند.فکر نمي کردم مرا به اين زودي در جنع خودشان بپذيرند.
_ به کلاس دختران زندگي خوش اومدي.
_ ما مي دونيم تو از بهترين دانش آموزان اين مدرسه بودي به خاطر همين احترام خاصي برات قائليم.
_ بچه ها چه طوره ماندانا رو به عنوان مبصر انتخاب کنيم.
صداي کف و هورا کلاس را پر کرد.دو نفر از بچه ها به نام هاي نسرين و ژاله دستم را گرفتند و جلوي کلاس بردند.از من خواستند حرفي بزنم.به قدري ذوق زده بودم که نمي دانستم چه بايد بگويم.
_ از لطف همه تون ممنونم.راستش همتون مي دونين براي دوستم الهام چه اتفاقي افتاد،براي همين ديگر نتونستم به درسم ادامه بدم،ولي خوب امسال تصميم گرفتم همون شاگرد زرنگ سال هاي پيش بشم و از اين که دوستان تازه و با نشاطي مثل شما دارم خدا رو شکر مي کنم.
دوباره برايم دست زدند.ژاله گفت: قاتل الهام که اعدام شد،پس ديگه نبايد خودت رو ناراحت کني.
دوباره قلبم تير کشيد.سعي کردم آرام باشم.گفتم: خوب،من چون چند روز از مدرسه عقب افتادم نمي دونم اين زنگ چي داريم؟
romangram.com | @romangram_com