#کاش_هنوز_عاشقم_بودی_پارت_295
چشم های جدی ناز را که دید گفت:
- باشه... باشه...راستش آرزوی مادرم بود... همیشه می گفت برای پسر بزرگم آرزوها دارم... دلش می خواست عروسش رو تو لباس عروسی ببینه... شاید اون موقع خیلی کوچیک بودم اما همیشه با خودم فکر می کردم یه روز می تونم با این کار مادرمو خوشحال کنم...
چشم های ناز پر از اشک شد و با ناراحتی گفت:
- نمی خواستم ناراحتت کنم...
عادل انگشتان ظریف او را که در دست داشت به سمت لب هایش برد و بوسه ای بر نوک آن ها زد و گفت:
- می خوام آرزوی مامان برآورده شه... این اجازه رو بهم میدی؟
پلک که بر هم گذاشت، اشک بر روی گونه هایش چکید...
**********
بار دیگر نگاهش روی لباس عروسی که به تن کرده بود خیره ماند... چه خوب که حرف عادل را گوش کرده بود..... درست مثل پرنسس ها شده بود... موهای خوش حالتش هم چون آبشاری روی شانه هایش ریخته بود ...اندام خوش فرمش زیبایی لباس را دو چندان کرده بود... دلش برای عادل می سوخت که آن بیرون برای دیدنش بال بال می زد. به سرعت زیپ لباس را که از بغل می خورد پایین کشید و لباس های خودش را بدون توجه به تقه هایی که به در می خورد پوشید... وقتی با لباس بیرون رفت لب و لوچه ی آویزان عادل لبخند نمکینی را بر لبهایش نشاند... عادل جلو آمد و کنار گوشش زمزمه کرد:
- بله بایدم بخندی... اما اینو مطمئن باش دفعه ی بعد دیگه خودم اون لباسو از تنت در میارم...
تا بنا گوشش قرمز شد و عادل بلند خندید.. نگاه دخترها که به سمتشان برگشت ، چشم غره ای به عادل رفت و زیر لب گفت:
romangram.com | @romangram_com