#کلاغ_پر_گنجشک_پر_پارت_293

محسن متعجب لب زد:

مگه بهش گفتی؟

- آره آره، برو، ولم کن، برو جلوی کیارش بگیر تا دستش به خون آلود نشده.



محسن نگران بازویم را رها کرد و یک دفعه آرنجم را روی شانه اش قرار داد و به سمت اتومبیلش راه افتاد.

- محسن ولم کن برو تا دیر نشده... نمی خوام کیارش پشت میله ها ببینم توروخدا.

هق هق ام امانم را بریده بود که درب اتومبیل را به زور باز کرد و مرا رویش نرم نهاد و کمربندم را بست و خود سریع وفرز پشت رُل نشست و همین که استارت زد اتومبیل از جا کنده شد و بی نهایت ویراژ می داد و از میان بقیه خودروها می گذشتیم که از ترس محکم کمربند را چسبیده و باچشم های بسته خود را جمع کردم.



بعداز ده دقیقه جلوی آپارتمان متوقف کرد و از خونسرد پیاده شد و همین نگاهش به من ِ رنگ پریده و مغلوب گشته افتاد نگران سمتم آمد که صدایم به زور از حنجره ام رسید:

کجایم؟

دستش را مشت کرد و بانگاهی غضبناک سرش را کج کرد:

اینجا خونه پست فطرشه.

متعجب به او خیره می شوم که سرش راپایین می اندازد:

اون چندروزی که به همه گفته بودم رفتن واسه پروژه دانشگاهیم در واقع اومده بودم در مورد این یارو تحقیق کنم و خب خیلی هم موفق شدم...

دستی داخل خرمن هایش سُر داد:

یاشار خیلی کثیفه طرف زن بازه و خونه اش محل کثافت کاریشه، دوبارم توهمین پارتی ها گفتنش ولی نمی دونم چجوری در اومده و فکرکنم کیارش و کتی از این موضوع خبر ندارند.



نگاهم رنگ کینه، حیرت، خشم گرفت و سربه زیر به کوچه آرام معطوف شد که صدای جیغ لاستیک های اتومبیلی هردومان را از جا پراند و کیارشی که با خشم بدون نگاه پیاده شد و سمت در رفت و با کلید وارد شد.

romangram.com | @romangram_com