#کلاغ_پر_گنجشک_پر_پارت_276
پاکت خرما را برداشته و ازجایم نرم بلندشدم و خاک پشت مانتوام را تکاندم و آرام و سربه زیر به افرادی که از کنارشان گذر می کردم خرما را تعارف می کردم.
نگاهی به غروبی که در آسمان جای گرفته بود انداختم و نفسم را پرصدا رها ساختم و سوار اتومبیل دایی علی شدم و آرام سمت منزلشان حرکت کردم.
همین که کلید را داخل چرخاندم صدایی غمگین آشنای قدیمی که بیش از چهل روز او را ندیده بودم دلم را به یغما کشاند و بی تاب و محزون عقب گرد کردم و به اویی که همیشه آراسته بود ولی این چند وقته ندیده بودمش و حال بسیار تغییر کرده بود خیره گشتم.
ناباور خیره موهای ژولیده و ریش بلند و یک دستش شدم و لب هایم پراز دلتنگی تکان خورد:
کیارش؟
چشمانش را بست و خشدار نفس کشید:
جان کیارش. آخ ارغوان که بدون تو روز وشبم هیچ فرقی باهم نداشت... اگه بدونی چی بهم گذشت.
افسون گشته دست دراز کرده و گوشه کتش را لمس کردم و به چشمان نافذ و زیبایش نگریستم:
چه بلایی سرخودت آوردی؟
بی تاب و حریص جزء به جزء صورتم را از نظر گذارند:
آخ بدونی شبا از ترس اینکه یکی مثل محسن بخواد تورو ازم بگیره اصلا خوابم نمی برد چه ها کشیدم و سوختم،
به همون خدایی که قبولش داری و رو به قبله اش نماز می خونی قسم عشقم به تو پاک و بی آلایشه.
romangram.com | @romangram_com