#کلاغ_پر_گنجشک_پر_پارت_258




چهره اش را مظلوم کرد و باچندقدم نزدیکم آمد که چندقدم عقب رفته و با اخم پرسیدم:

کجا؟

باچشمانی ناراحت تملق گویانه لب زد:

اینطوری نکن باهام دخترم، منم پدرت کسی که بزرگت کرده و لقمه لقمه غذا توی دهنت گذاشته... یادت رفته شبا برقا که می رفت واست قصه می گفتم و لالای می خوندم.



نه یادم نرفته بود در زمان کودکی بامن مهربان بود اما همین که بزرگ شدم بامن صدوهشتاد درجه تغییر کرد.



کمی نرمش ادغام کلامم کردم:

خب چی می خوای حالا؟

نزدیکم آمد و دستانم را در دستان ِ پینه بسته و خراشیده اش گرفت:

هیچی فقط نزار دایت نرگس و ازم بگیره... می دونی که من چقد نرگس و دوست دارم.



راسخ به او نگریستم:

ولی اون داداششه و می تونه ببره بیمارستان خوب و درمانش کنه.

سری به معنی نفی تکون داد و التماس گونه جواب داد:

نه اگه نرگس و ازم بگیره من اینجا تنهایی دق می کنم دخترم... نرگس دم عمری حیرون و خونه به خونه نکنید و بذارید توی خونه خودش لحظات آخرش رو بگذرونه.


romangram.com | @romangram_com