#کلاغ_پر_گنجشک_پر_پارت_224


لحظه ای شرمم شد و با صورتی ملتهب آن را از او گرفتم که این با خنده گفت:

چیزی نشده که لبو شدی؟



خاک برمن چرا زود تغییر رنگ می دهم؟

بی حرف از اتاق خارج می شود که ملحفه را کنارم می زنم و پایم را روی دمپای های بزرگ و ضخیم بیمارستان فرو می برم و به کمک لبه تخت صاف می ایستاده و مانتو را از روی بلوز تن می کنم و شال را در آورده و یک تکان محکمی می دهم تا گرد و غباری سطحی هم از رویش پاک شود و باز روی سرم می اندازم و گوشه اش را روی شانه صاف کرده و با چندقدم کوتاه سمت در ِ قدم می گذارم.



در را کمی باز کرده و به چهره غرق فکر محسن که تنها نشسته بود خیره می شوم:

کفش چیزی نیست؟



نگاهش از صورتم پایین می رود و روی جفت پاهای برهنه ام ثابت می ماند:

یادم رفت برات کفش بیارم.

سرخورده شانه ام بالا می فرستم:

شانس که نیست همینه، بی خیال بریم.

از جایش بلند می شود و سمتم با یک گام بلند نزدیک می شود:

می تونی راه بری؟

سرم را به معنی آره تکان می دهم که باز لب باز می کند:

اگه حالت بدشد از بازوم بگیر باور کن اسلام هیچ توبیخی نمی کنه چون حالت بده.


romangram.com | @romangram_com