#کلاغ_پر_گنجشک_پر_پارت_211
سرم را به جلو راست کردم:
یاد بچگی هام افتادم.
محسن متاثر لب زد:
حتما دوران خوبی بوده؟
با لبخندمحوی سرم را تکان دادم:
آره خیلی خوب بود همیشه بابچه ها سر اول رسیدن مسابقه می دادیم و جایزه یشم این بود یک پوفک نمکی برای برنده می خریدم.
محسن تک خنده ای کرد:
حالا چرا پوفک؟
با نگاهی شفق لبخند عمیقی روی لب هایم نشست:
مزه اش به همون به پوفک هاش بود که مثل الانا نیست که پراز اسانس و مواد شیمیایی بزنه معده بچه رو نابود کنه اون موقع ها عالمی داشت...
آهی کشیدم و غمگین افزودم:
حیف زود گذشت و تا به خودمون بیایم بزرگ شدیم و هرکی رفت سر زندگی خودش.
محسن سکوت پیشه کرد که سرم رو به سمت راست کج به سمت پنجره متمایل کرده و نم اشک گوشه چشمم را با نوک انگشت گرفتم و با دستمال توی دستم خشک کردم و غم زده به بیرون زل زدم.
تا به سویت رسیدیم تقریبا شب شده بود و همگی خستگی از چهره شون می بارید.
دخترا همشون رفتند که از صندوق عقب به کمک محسن رفتم و هرچند کلی تعارف می کرد که " برندارم سنگینه" و از این قبیل حرف ها اما خوب من هم ارغوان بودم و کار خود را انجام می دادم.
پتو و سبدخوراکی ها را درون سالن بردم که محسن هم با گرفتن فلاسک بزرگ و بقیه وسایل ها آورده و دستی به پیانیش کشید و زمزمه کنان اشاره به بالا کرد:
romangram.com | @romangram_com