#کلاغ_پر_گنجشک_پر_پارت_201
نزدیک اسبا نمی شی که حوصله دردسر ندارم.
واقعیت حرصم از کلامش باعث شد اخم هایم درهم پیوند بخورند و از جایم بدون اعتنا بلندشوم و از آن فضای تنگ و دلگیر خارج شدم که نفس عمیق توام با خشونتی بکشد و بغُرد: لعنتی.
همگی هیجان زده سمت درهای ورودی پاتند کردند اما من یکه تاز قدم زنان به آنها ملحق شدم.
زمانی که رسیدم متوجه ناهید که از اسب بالا می رفت و اسب سرکش مدام تکان می خورد و نمی گذاشت ناهید پا روی زینش قرار دهد.
لبخند زنان وارد رختکن شدم و کلاه مخصوص را برداشته و روی سرم گذاشتم و شالم راهم محکم دور گردنم چفت کرده و با دیدن یک اسب مشکی با یال های زیبا سمتش رفتم و سرش را با تردید نوازش کردم که شیهه ای کشید و سرش بالا پایین کرد و درب اتاقک را باز کردم.
غرق لذت شدم و یک طرف زین را محکم گرفتم و یک پام رویش نهادم و کمی خود را بالا کشیدم و:
آفرین.
رویش نرم نشستم و خم شدم و دم گوشش لب زدم:
اسب رام وزیبای خودم.
افسارش را کشیدم و لگد آرامی به زیرشکم او زدم که شیهه ایی کشید و تند وسریع از اسطبل خارج شدیم.
باد به تندی از گوشه وکنار شال و مانتویم عبور می کرد و چشمانم از فرط نوازش باد و گرد وخاک بسته بود و افسارش را محکم گرفته بودم اما صدای ترسیده بچه ها را شنیدم که نامم را با هراس صدا می کردند.
کمی خم شدم و زیرگوشش زمزمه کردم:
آروم تر اسب چموش.
romangram.com | @romangram_com