#کلاغ_پر_گنجشک_پر_پارت_186
نفسم را کلافه بیرون فرستادم و تنم در گرمای جان سوزی به سر می برد و عرق سردی روی تمام تنم ساطح می شد.
- لطفا تا تکلیفت باخودت مشخص نیست سمت من نیا.
عصبی دستی پشت گردنش کشید و اخم های درهم توپید:
آخه چه مرگته تو؟
اخم ظریفی کردم و سرم را سمت او راست کردم و یک گام جلویش برداشتم:
من چه مرگه؟
حرفم اینه چرا وقتی با الهه هستی می خوای بامن هم...
نتونستم بگم شرم مانع ام شد اما این بار باید میخ ام درست بکوبم.
- می گی چرا اینقد خودمونی شدی؟
واسه اینه همش سرم زور نمی گه، هوام رو داره، اجازه نمی ده کسی بهم طعنه بزنه... یانه خودش نشده جلوی جمع کوچیکم کنه... و ازهمه مهمتر ازم خواستگاری کرده؟
یک دفعه دستانش خشکیده و شوکه نگاه بی قراری بهم انداخت و فاصله را هیچ کرد:
داری دروغ می گی نه؟
می خوای من رو کفری کنی که برم دخل ا
ون جوجه دانشجو رو بیارم که چشمش به داشته های منه؟
romangram.com | @romangram_com