#کلاغ_پر_گنجشک_پر_پارت_171



صدای آرامش بخش محسن حواسم را پرت خودش کرد:

نه تو واقعا مثل اسمت ارغوان و بی نظیری.

مانده بودم چه بگویم که بادیدن الهه که دستش دور بازوان قطور کیارش تنیده شده بود هردو بالبی خندان وارد شدند اما تا نگاه کیارش به من و محسن و فاصلمان افتاد، رنگش به قرمزی زد و اخم هایش حسابی غضب آلود شد و باچندقدم بلند و سنگین رو به رویمان نشست و پای روی پای چپش انداخت و پوزخندکنان گفت:

می بینم راه افتادی محسن جان؟

اشاره به من و نیم رخ یک طرفه محسن زد و طعنه آمیز افزود:

قبلانا دور بر هر دختری آفتابی نمی شدی ولی حالا گیر دادی به منشی شخصی من.

از عمد منشی شخصی من را آورد تا شان و مقامم را به یاد او و من بیاورد و چه خوب توانست.

حرفش همانندپتک بر روی سرم کوبیده شد و نگاه همه روی تنم سنگینی می کرد که محسن با اعتماد به نفس جوابی داد که دلم کمی آرام شد اما نه خیلی.

_ مهم شعور و متانت ارغوان خانومه نه چیزهای بی ارزش دیگه که بعضی ها ذره ای ندارند.



یکی به در می زد و یکی هم به میخ و من چه درک کردم حرفش غیرمستقیم به الهه وناهید که هردو باغیض به او خیره شدند بود و حرفش سور امیدی در دلم روشن کرد.

محسن ازجایش بلندشد و روبهم نرم لب زد:

بریم پیاده روی کنار ساحل؟

بدنبود وازفضای خفان آور این جمع راحت می شدم. پس بی حرف از جایم بلندشدم و همپایش شدم و هردو سکوت کرده بودیم و من می دانستم به چه می اندیشد.



باسوالش مبهوت شدم.

_ چرا از شرکتش بیرون نمی آی؟

romangram.com | @romangram_com