#جنون_انتقام_پارت_194

سامیار سرش رو بالا آورد یک نگاه بمن کردو بعد رو به دایی گفت:چشم...امشب وسایل رو میارم...

دایی با خوشحالی لبخندزد:اتاق خودت رو آماده میکنم تا این مدت همونجا ساکن باشید...

بعد از ناها به اتاق سامیار رفتیم...احساس میکردم ناراحته...کنارش لب تخت نشستم دستش رو توی دستم گرفتم وآروم گفتم:سامیار از حرؾ دایی ناراحت نشو

اونم نگرانه این مدت رو بخاطر من وبچمون تحمل کن...سامیار کمی بهم نگاه کردوبعدبا صدای بلند خندید...با تعجب نگاش کردم.

سامیار:انگاربرعکس شده من باید ازت بخوام از حرؾ پدرم واجبارش ناراحت نشی...مطمئن باش من از پدرم دلخور نمیشم...فقط از خودم عصبانیم که با بی

فکری اعتماد پدرم رو بخودم از بین بردم...بعد با انگشت اشاره نوک بینیم زدو گفت کوچولوی مهربون...

************************************************************************************************

تمام دوران بارداریم وپیش دایی بودم ....حالا دارم لحظه شماری میکنم برای بدنیا اومدن پسرم....همون شب که دایی گفتاینجا باشید،سامیاررفت ووسایل مورد

نیازمون رو آورد...از فرداش تحت نظر خانم دکترمهسا تارابودم...با هم به بیمارستان دایی رفتیم وآزمایش وسونو انجام دادم...مهسا همه چیزو تحت کنترل

داشت...از ورزش روزانه تا خوردو خوراکم...دایی هم گاهی از لحاظ قلبی معاینم میکردو تحت نظرم داشت...سامیار در کنار درگیری کاری بیشتر برام وقت

میزاشت وکنارم بود...چهار ماهه بودم که آرش وؼزل ازدواج کردن ورفتن تبریز...آرزووآقا رحیم هم با خودشون بردن...ؼزل میگفت پدرش برای کارهاش به

وکیل معتمد نیاز داره...پری و پدرام با هم عقد کردن تا درس پری تموم بشه ...اونم درست زمانی که من تو هفت ماه بودم ومعلوم شد بچم پسره....دایی

وسامیارشورواشتیاق عجیبی نسبت به پسر کوچولوم داشتن...همه اسم گذاری رو به سامیار سپردیم...مهسا هر دفعه برای چکاپ خودش منو به بیمارستان

میبرد...بارفتن آرزو دایی مستخدم دیگه ای به خون آورد...یک خانم تقریبا پنجاه ساله که اهل شمال بودوتمام خانوادش رو توی زلزله از دست داده بودو بهتهران مهاجرت کرده بود....زن چاق وتپل ولی زبروزرنگ، که قلبی از محبت داشت وؼذاهایی که درست میکرد بی نظیر بود طوری که من حسابی اضافه

وزن آوردم وسامیار مدام میگفت:مارلیلا (اسم مستخدم جدید)همینطور پیش بره تورو هم مثل خودش میکنه...منم که حساس مجبورم یک فکرایی بکنم....

از این حرؾ سامیارلجم میگرفت وتهدیدش میکردم:به دایی میگم

سامیار:نه خانمم...گلم..عزیزم...من چشمام جز تو کسی رو نمی بینه تو چاقتم خواستنیه....


romangram.com | @romangram_com