#جنون_انتقام_پارت_186

دایی باصدا خندید...من از خجالت سرخ شدم...مهسا وآرزو هم ریز ریز میخندیدن...دایی با خنده گفت:بریدامامراقب باشید دیگه تلفات ندید...

سامیاردستم وکشیدو به سمت پله ها برد...کنار پله ها دستش رو دورکمرم حلقه کردومنو تو آؼوشش کشیدوباهم از پله ها بالا رفتیم...دراتاقش روبازکردوداخل

شدیم...سرش روپایین آوردو زیر گوشم آروم گفت:بایدبریم خونه خودمون اینجا برام سخته مدام باید خودارباشم منم که عاجز ازخوداری یک وقت دیدی

آبرومون رفت...درحالی که ازنفسهای گرمش زیرگوشم حالم دگرگون شده بودونفسهام کمی کشدارمثل خودش زمزمه وار گفتم:نه اینکه الان آبرومون نرفت

مرد م از خجالت...سامیاربادیدن حال من حریص شدو لبهاش رو روی لبهام گذاشت وباعطش بوسید...من هم که حالا ازته دل بخشیده بودمش همراهیش کردم وبا

همراهی من ،سامیار روی تخت خوابوندم وتیشرتش رو بایک حرکت بیرون کشید...

**************************************************************************************

آخرهفته هم رسیدو جشن دایی ومهسا باشکوه برگزارشد....من به عنوان هدیه سه دونگ خونه دایی که به اسمم بود رو به اسم مهسا کردم....مهسا ودایی اول

ناراضی بودن اما وقتی گفتم دلم میخواد هدیه ای باشه از طرؾ مامان وبابا به برادر و رفیقش قبول کردن....سامیار خونه اش رو عوض کردوتویک آپارتمان

هشت طبقه یک واحد خریدوبه سلیقه خودم والبته با کمک ؼزل ومهسا وسایل خونه روخریدیم و چیدیم....من وسامیار به خونه خودمون نقل مکان کردیم...

هرچی دایی ومهسا اسرارکردن برای موندنمون اما قبول نکردیم...بلاخره اونا هم به تنهایی نیازداشتن.....حالا شبها تو بؽل سامیاروبانوازشهای عاشقانش

بخواب میرم وروزها با بوسه های با محبتش چشم باز میکنم...دایی اصرارزیادی داشت که اگه میخواییم کنار هم زندگی کنیم باید عروسی بگیریم...سامیارکه

کلا نظر نمیدادومیگفت پدرم حق داره ومن اطاعت میکنم....من هم هرچی گفتم عروسی نمیخوام سال مامان وبابام نشده،دایی میگفت اینطوری راضی ترن

وروحشون به آرامش میرسه....بلاخره با اصراردایی ومهسا جشن کوچکی برپا کردیم...پری ونازی هم برگشتن...باؼزل وپری ونازی به آرایشگاه رفتم...پری

ونازی باؼزل آشنا شدن واونهاهم مثل من زود باهاش جورشدن...بعدازاتمام کارم سامیاراومد دنبالم....تیپش حرؾ نداشت طوری که از دیدنش دهنم باز مونده

بود...اونم خوشک شده بودو منو نگاه میکرد...با صدای دست بچه ها بخودمون اومدیم...سوار ماشین شدیم وبه سمت تالار رفتیم...جمعیت زیادی اومده بودن

...بیشترهم همکارها ودوستای دایی وسامیاربودند....آخرشب با همراهی دایی ومهساومسخره بازیهای آرش وؼزل وپری وپدرا م ویاشارونازی بلاخره به


romangram.com | @romangram_com