#جنون_انتقام_پارت_126
پذیرایی آمادش کنیم...صندلی ها رو از دورش جمع کردن وتوی پذیرایی لا به لای مبلا جا دادن....اما میز چون بزرگ بودوحائلی بین پذیرایی وآشپزخونه
جابجاش نکردن...رو میزی چارگوش بزرگی که سنتی بودوبارنگ نقره ای وفیروزه ای روش سرمه دوزی شده بود روروی میز انداختیم...دوتا سبد بزرگ
میوه ی تزئین شده روش گذاشتیم......دوتا ظرؾ پایه بلند بزرگ که توش شیرینی بود رو هم کنارش گذاشتیم....یک آجیل خوری بزرگ هم انواع مؽزها
گذاشتیم....پیش دستی ها وچاقووچنگال برای میوه وشیرینی روهم کنارشون قراردادیم....طرؾ دیگه میزانواع نوشیدنی ولیوان های پایه بلند شیک رو
گذاشتیم....کار ما تقریبا تمام شده بود...کم کم مینا شروع به ؼرزدن کردکه ازکت وکول افتادم....اینجا چقدر کارداره وازاین جور حرفا....از ؼرؼرهای مینا
لبخندی روی لبم نشست...حق داشت واقعا خسته کننده بود...مردا پذیرایی رو مرتب کردن وفرش هارو جمع کردن....مبل ها رو جوری گذاشته بودن که وسط
سالن برای رقص خالی باشه درست زیر لوستر بزرگ پذیرایی....دوطرؾ لوسترهم لامپ های چرخون ورنگی برای رقص نورقراردادن که موقع رقصیدنوبعد ازخاموشی لامپ ها ی خونه روشن کنن...کارگرها رفتندونیم ساعت بعد دوتا مستخدمه زن که سامیاربرای امشب استخدام کرده بود اومدن....بعداز
تعویض لباس وپوشیدن فرمشون به آشپزخونه رفتن...لباس فرمشون بلوز سفیدآستین بلندبایقه گیپوروسارفان های سورمه ای که تاروی زانو بود...موهاشون هم
با کش سورمه ای بالای سر بستن...
سامیارهمینطورکه بطرؾ پله ها میرفت گفت:من میرم آماده شم...بهتره توهم زودترآماده بشی الان مهمونا میرسن....
به ساعت نگاه کردم شش بود...انقدر سرگرم کاربودم گذرزمان رو نفهمیدم ....از پله ها بالا رفتم وبه اتاقم رفتم داخل شدم ودرو قفل کردم....لباسم رو روی
تخت گذاشتم،لباسم خیلی قشنگه سلیقه سامیار واقعا عالیه.....حوله برداشتم وبطرؾ حموم رفتم....بعداز دوش چند دقیقه ای بیرون اومدم....آب موهام رو با حوله
دستی گرفتم ولباساموپوشیدم...موهامو سشوارکردم وبعدقسمت پایین موهام رو ویو کردموتل نقره ای با گلهای کریستالی دودی روی موهام گذاشتم...آرایش
لایتی کردم وکفشای پاشنه ده سانتی مشکیم رو پوشیدم وکمی عطرزدم ،ازاتاق بیرون رفتم....همزمان با من سامیارهم درحالی که داشت دکمه سردستش رو
میبست بیرون اومد....بااون تیپ زرشکی مشکی حسابی نفسگیرشده بود....بوی عطرش که با بوی تنش مخلوط شده بود رو عمیق تو ریه هام کشیدم...سرمست
شدم از بوی عطر بی نظیرش....سرش روبالا آوردونگاهی به من کردوسری ازروی رضایت تکون داد....باهم از پله ها پایین اومدیم وروی مبل دونفره کنارهم
نشستیم...سامیار نگاهی اجمالی به خونه انداخت وگفت:خوب شده....
romangram.com | @romangram_com