#جادوگران_بی_هویت_(جلد_اول)_پارت_311


‏:خب پس معطل چي هسي؟؟؟

سم:اول چنتا الکل سفيد واسه ضدعفوني لازم داريم هواي اينجا خيلي غبار الوده.‏

لباسامو عوض کردم و سريع به سمت داروخونه اي که سر دوخيابون پايين تر بود راه افتادم وارد شدم و سه شيشه الکل سفيد درخواست دادم که مرد پشت پيش خوان با اخم گفت:‏

الکل نسخه مطخواد تو داري؟؟؟

اوف اصلا دلم نميخواد مغزشو پيچ و تاب بدم اما لازمه با عشوه و طخن وري خواص با جادوي قوي گفتم:‏

اوه عزيزم تو از من نسخه ميخواي؟واسه چنتاشيشه الکل بي ارزش؟؟

مرد با سردرگمي نگاهي به چشمام کردوگفت:‏

اوه البته که نميخوام.‏

بعداز دودقيقه با الکل ها به سمت اپارتمان راه افتادم هوا تاريک شده بود که جلوي ورودي جابرائيل رو ديدم.‏

‏:هي مرد حال روحيت چه طوره؟؟

جابرائيل:اوف داغون برادر تو چه طوره؟؟

تازه ميخوام با پودر تک شاخ شفاش بدم.‏

جابرائيل:با چيچي؟؟؟

‏:بي خيال رفتيم بالا بقيه واست توضيح ميدن فقط بايد خودتو کنترل کني چون اون بالا بوي تون فراوونه.‏

بعدازون به خونه دعوتش کردم و جابرائل توي سالن موند اما ميديدم که سعي داره مشامش رو از بوي خون خالي کنه. رنو هم نشست تا داستان رو واسش تعريف کنه.‏

سم تارا رو مجبور به اشپزي کرده بود. و راويار و الفينا مشغول تميز کردن زخم ها شدن

چاتاي از ضعف زياد اصلا به هوش نيومد و الفينا با دقت پودر رو روي تمام زخم ها ريخت

و درست سه دقيقه بعد تمام زخم ها جوش خوردن و محو شدن

دستامو بهم کوبيدمو گفتم:‏


romangram.com | @romangram_com