#جادوگران_بی_هویت_(جلد_اول)_پارت_222

هرچه نزديک ترميشديم بيشترحس ميکردم که قصر از يه ماده ي روان و سياهه.‏

به پله هاي ورودي رسيديم موجوداتي براي هادس کار ميکردن که همگي بدطينت و شيطان صفت بودند

دوتا زن بالدار به سمتمون اومدن بهتره بگم عجوزه هاي پير با دندان هاي نيش بلند و صورتي پر آبله حتي نگاه مستقيم بهشون باعث چندش ميشد

بالهاي بزرگ و چرم مانند سياه رنگي داشتن که دستاشون بهش متصل بود درست مثل خفاش ‏

هردوشون باهم شروع کردن به خنديدن وهمزان گفتن:‏

ماخواهران پليدي هستيم خدمتکاران نزديک و وفادار هادس خداي مردگان ‏

بنديک يه نگاه چندش ناک به بال هاي زشتشون کردو گفت:‏

حتما نيومديد از ما پذيرايي کنيد که؟

يکيشون سريع حرف رو بدست گرفت وگفت: اه البته عزيزانم اونم چه پذيرايز منتها اول بايد بريم پيش عالي جناب خسته شدن ازاين همه انتظار براي ديدن بانوي گريزپا



باحالت زشتي بهم نگاه کردو دندوناشو نشون داد کم کم داشتم حالت تهوع ميگرفتم بند کوله رومحکم گرفتمو زاتحکم گفتم:‏

خواهران پليدي راه رو نشون بدين دخترمنم خسته شده از انتظار



حالا که از نزديک به ديواره هاي قصر نگاه کردم فهميدم که اين قصر با زجرو اندوه ترس مردگان ساخته شده که بيشترشبيه سايه و تار عنکبوته اما از نزديک از هر سنگي نفوذ ناپذير تربود





‏ وارد قصر شديم و درها پشت سرمون با صدا بسته شدن ...‏

درها پشت سرمون با صدا بسته شدند.‏

اب دهنمو قورت دادمو به اطرافم نگاه کردم يه سالن بزرگ پيش رومون بود با مجسمه هايي از جنس ترس و وحشت همگي عين سايه سياه بودند

تابلوهاي نقاشي از دشت هاي اندوه و بهشت کوچک که همگي متحرک بودند

romangram.com | @romangram_com