#جادوی_چشم_آبی_پارت_173

روی زمین فرود اومدم...
1 3
میتونستم تغییر رنگ چشم هام رو حس کنم.
درسته من رسما جانشن شده بودم..چشم آبی ها وقتی من رو دیدند زانو شدند و تعظیم کردند..به دانیکا نگاه
کردم..چشم هاشو یک بار باز و بسته کرد..فهمیدم وقت رفتنه..به پرواز دراومدم و توی افکارم شهرمون رو تصور
کردم و چند ثانیه ی بعد توی دروازه ی شهر بودم..باید این عصا و تاج رو ناپدید میکردم.
سعی کردم تغییر شکل بدم و همون سلنا ی 31ساله بشم..دروازه باز بود...ازش رد شدم..شهر مثل همیشه شلوغ و
پر سر و صدا بود...مردم از دیدن من تعجب کرده بودند...همه منو میشناختند...و فکر کنم خاطره ی خوبی از من
نداشته باشند..فرار من از اون جشن لعنتی باعثش بود.
بدون اینکه توجهی به اشاره هاشون بکنم به سمت خونه به راه افتادم..در خونه باز بود..چرا؟وارد حیاط شدم.
دیگه از اون باغ سرسبز خبری نبود..همه چیز نارنجی شده بود..درخت ها خشک شده بودند...سریع در خونه رو باز
کردم..در خونه هم باز بود..وارد حال که شدم به عمق فاجعه پی بردم..دستمو جلوی دهنم گرفتم..باورم نمیشه...نه نه
این امکان نداره...امکان نداره..من باورم نمیشه..اوه خدای من...نزدیک تر رفتم..صدا زدم-مامان...بابا
ولی به جاش بابام(لئوناردو)خنده ی عصبی کرد و گفت-میبینی هنوزم صداش توی خونه میپیچه..یعد شروع به قهقهه
زدن کرد.
باورم نمیشد..این بابای من بود؟این مردی که پشتش خمیده شده بود بابای من بود؟
این کسی که مثل دیوانه ها میخندید بابای من بود...نه امکان نداره..اشک هام دونه دونه از روی چشم هام سر
خوردند..من باهاشون چیکار کرده بودم و خودم خبر نداشتم.
جلو تر رفتم..مامان رو دیدم..از بین موهاش مشکی رنگش که همیشه می درخشید چند تا تار سفید هم مشخص
بود..صورتش از اشک خیس شده بود..و دستاش می لرزید...خودمو نمی بخشم.

romangram.com | @romangram_com