#جادوی_چشم_آبی_پارت_170

از پیش احساس دلتنگی می کردم..از دانیکا گفتم،ار سرنوشت مامان و بابام،از خودم...از خاطراتم و به کل از همه
چی...اون تعجب نکرد فقط گفت که منتظرم می مونه تا همیشه...وهیچی.
1 1
اخرین شب بود و ماه هم کامل بود...فکر کنم باید برای همیشه از اینجا برم و از اینجا رفتن من مساوی با ملکه شدنم
و نجات دادن سرزمین از دست دیوید..مدتی گذشت که کم کم پلک هام سنگین شد و خوابم برد.....دوباره احساس
کردم توی خوابم و دارم خواب می بینم...این دفعه جای زیبایی بود..همه چیز سرسبز و زیبا بود..صدای پرندگان همه
جا را پر کرده بود..ولی ناگهان همه چیز در یک چشم بر هم زدن اتش گرفت...پرندگان در میان اتش می
سوختند...گیهان و گل ها به خاکستر تبدیل شدند..از میان اتش یک مرد سیاه پوش با چشمانی به رنگ قرمز بیرون
اومد و لبخندی شیطانی بر لب داشت...ارام ارام به سمتم اومد ولی قبل از اینکه به من برسه دوباره اون صدا توی
گوشم زنگ خورد..وقتشه...امشب وقتشه...تو باید..نابودش کنی...ملکه ی سرزمین گمشده...ملکه سرزمین گمشده و
ناگهان همه چیز تغییر رد دیوید دیگر اون لبخند رو نداشت و به جای اون ترس وجودش رو پر کرده بود...حجم
زیادی انرژی رو حس می کردم....با تمام وجود اون رو یه سمتش پرتاب کرم و با این کار از خواب پریدم ولی
صداهای دانیکا توی گوشم بود.
همین امشب وقتش بود....باید می رفتم....باید از اینجا برم.
سریع حاضر شدم و و وسایل شخصی خودم رو توی کوله پشتیم ریختم و تند تند یک نامه هم برای خانم رزیتا و اقای
جیمی نوشتم و توش ازشون عذر خواهی کردم.
اهسته اهسته از پله ها اومدم پایین و طوری که کسی متوجه نشه از در ورودی خارج شدم.
.اروم اروم به سمت در دروازه رفتم که دستی روی شونم قرار گرفت....یه لحظه به خودم لرزیدم.اون دست بازوهای
منو گرفت و به پشت گردوند..با دیدین کبین نفس راحتی کشیدم وارام گفتم-کبین ولم کن.م..من باید..ب..برم.لطفا
باید همین حالا برم..دانیکا گفت وقتش شده هم ماه کامله و هم اون فرصت شش ماه تموم شده.

romangram.com | @romangram_com