#ایسکا_پارت_210
امید با شنیدن این حرف برای چند لحظه سرش رو بالا آورد و خیره نگاهم کرد.
- حالا ناقلا چه خوابی برای اون همه پول دیدی؟!
خندهی کوتاهی کردم و گفتم:
- باورت میشه این دو روزه اینقدر فکرم مشغول مسائل مهمتری بوده که اصلاً به اون چک فکر هم نمیکردم؟
یه لقمهی پر و پیمون گرفت و روی بشقاب محمد گذاشت و گفت:
- معلومه که باورم میشه. تو الان توی عشق درگیری. مادیات معنایی نداره واسهت!
وقتی که لقمه رو روی بشقاب محمد گذاشت، اخمای محمد بهطور نامحسوسی تو هم گره خورد و دستاش هم مشت شد؛ اما گیسو متوجه نبود.
خلاصه بعد از خوردن صبحانه، هرکسی سوی خودش رفت. محمد و گیسو توی اتاقشون رفتن. امید توی پذیرایی رفت و جلوی تلویزیون نشست. منم از شدت بیکاری متوصل شدم به گوشیم و توی شبکههای مجازی اینور اونور میرفتم.
هر لحظه قیافم بیشتر کش میومد. چرا همه اینقدر سرد بودن؟! با کلافگی آهی کشیدم و گوشیمو محکم و با صدای بلندی کوبوندم روی میز و با اخم و دستبهسـینه به امید نگاه کردم.
با شنیدن صدا اونم بهم نگاه کرد.
- چته؟!
شونههامو بالا انداختم!
- هیچی.
اشارهای به قیافهی درهمم کرد و گفت:
- کاملاً مشخصه!
با ناراحتی گفتم:
- وقتی مشخصه دیگه چرا میپرسی؟
چند لحظه فقط نگاهم کرد، عمیق. منم کم نیاوردم با همون حالتم توی چشماش زل زدم. از جاش بلند شد و اومد سمتم.
- هوای جنوب بهت نساخته؟
و کنارم روی مبل نشست. ای بابا! اوضاع من چه ربطی به جنوب داره آخه؟! چپچپی نگاهش کردم و گفتم:
romangram.com | @romangram_com