#ایسکا_پارت_198

ذوب می‌کند

سد صخره‌های سخت درد را

فکر می‌کنم

عاقبت هجوم ناگهان عشق

فتح می‌کند

پایتخت درد را

قیصر امین پور»

خدایا این شادی‌های ساده و پرآرامش رو از ما نگیر!

***

صبح با نوازش دستی که گونه‌هام رو با ملایمت ناز می‌کرد، چشمام رو باز کردم. یه جفت آسمون شب‌رنگ و پرستاره همه‌ی دنیام رو پر کرد. ناخودآگاه با دیدن این چشمای پررمزوراز لبخند قشنگی روی لبام نقش بست و با صدای گرفته‌ی اول صبحم گفتم:

- صبح به‌خیر!

دستی که دور کـ*ـمرم حلـ*ـقه بود رو تنگ‌تر کرد و باعث شد که بیشتر بهش بچسبم. آخ خدا! چه لذتی داره این نزدیکی‌های ناگهانی!

با یه دست دیگه موهام رو از توی صورتم کنار زد. چهره‌ی مردونه‌ش پر بود از آرامش؛ درست مثل من.

- خوب خوابیدی؟

فقط خوب خوابیدم؟ نه، بهترین خواب زندگیم رو تجربه کردم؛ درست مثل شبی که توی رم معجزه‌ی این آغـ*ـوش گرم و مستحکم رو حس کردم و فهمیدم. شاید هم از اون شب بیشتر!

سرم رو به علامت مثبت تکون دادم و سرم رو توی سـ*ـینه‌ش فرو کردم. نفس عمیقی کشیدم و همونجا گفتم:

- حقته الان از اتاق بندازمت بیرون؛ اما نمی‌دونم چرا هیچی بهت نمیگم.

دستشو فرو برد توی موهای پریشونم و به حالت شونه‌‌وار نوازششون کرد. در همون حال هم گفت:

- چون می‌دونی جات اینجاست!

صدای بم و خش‌دارش باعث جذابیت بیشترش شده بود و من چقدر دلم می‌خواست لـب‌های این مرد، مثل چای شیرین قبل از صبحانه، عـطـش زندگیم رو برطرف کنه!


romangram.com | @romangram_com