#ایسکا_پارت_176

دستش از حرکت ایستاده بود؛ اما بازوهای حجیمش محکم‌تر منو در بر گرفت.

مدل نگاهش یه جوری بود. جوری که می‌دونم هر لحظه داشت بی‌تاب‌ترم می‌کرد. از دستاش که روی کمرم بود داشت آتیش می‌زد بیرون و من چقدر دوست داشتم که این فاصله رو از بین ببرم!

نمی‌دونم چقدر توی اون حالت موندیم؛ اما حس می‌کردم که صورت‌هامون داره به هم نزدیک‌تر میشه. دستام ناخودآگاه از روی سـ*ـینه‌ی ستبرش برداشته و دور گردنـ*ـش حلـ*ـقه شد. مقاومت بی‌معنا بود! اون می‌خواست، منم می‌خواستم! می‌خواستم و مصمم بودم! مثل همیشه آغوشـ*ـش منو از خود بی‌خود کرده بود؛ اما دیگه مثل همیشه توان خودداری نداشتم؛ آغـ*ـوش محکمش، دستای داغش، چشمای سیاه و سوزانش.

نگاه مغرور و در عین حال ملتهبش، حتی محیط تاریک اون اتاق، همه و همه دست‌به‌دست هم داده بودن که بخوام برای یه بارم که شده طـ*ـعم اون لـ*ـب‌ها رو بچشم! سرش اومد نزدیک‌تر و چشمام بسته شد. قلبم داشت توی دهنم میومد.

از شوق این بـ.. وسـ.. ـه که می‌خواست منو ببره توی ابرا، در درونم جنب و جوش به پا بود. نفس‌هاش هر لحظه بیشتر صورتم رو لمس می‌کردن و من چقدر به گذر ثانیه‌های انتظار که به اندازه‌ی قرن‌ها طول می‌کشیدن، لعنت می‌فرستادم.

تق و متعاقب اون صدای محمد!

- جناب رضایی و خانوم مشکات هر چه زودتر بیاید پایین. همه منتظر شمان!

اه! لعنتی خرمگس!

چیزی نمونده بود که خاک‌انداز خودشو وسط انداخت!

با صدای ضربه‌ای که به در زده بود از هم جدا شدیم. سرمو پایین انداختم اما امید هنوز هم نگاهم می‌کرد. بعد از گذر چند ثانیه با صدای محکمی گفت:

- الان میایم.

صدای پاهای رسولی نشون می‌داد که داره از در فاصله می‌گیره و سمت راه پله میره.

تندتند نفس می‌کشیدم و عرق سردی از کمرم پایین چکید. تازه فهمیدم که قرار بود چی‌کار کنیم!

واقعاً من می‌خواستم بذارم منو ببـ*ـوسه؟! به همین راحتی؟ خدا پدر رسولی رو بیامرزه که نذاشت من به کام دلم برسم!

هرچقدرم که خواهان امید باشم باید بذارم بیشتر از اینا برای به دست آوردن من تلاش کنه! وصال به این آسونی به آدم مزه نمیده!

راستش خجالت می‌کشیدم به صورتش نگاه کنم، انگار خودشم این موضوع رو فهمید؛ چون رفت سمت در و در همون حینم گفت:

- زود بیا پایین. البته یادت نره که یه شالی چیزی بندازی روی بازوهات!

و رفت. صداش که خیلی نرمال بود! انگار اصلاً هیچ اتفاقی نیفتاده! یعنی اون بوـ*ـسه براش اهمیتی نداشت؟ معلومه که نداره نیاز احمق. همین‌جوری راحت بهش پا میدی! می‌دونه هروقت اراده کنه تو در اختیارشی برای همین اشتیاقش از بین رفته.

یعنی‌ها خاک عالم بر سرت! آخه چرا یهو این‌قدر زود وا دادی؟ واقعاً این چه عکس‌العملی بود؟!

نفسمو فوت کردم بیرون و سعی کردم که به خودم مسلط بشم. هم به خودم حق می‌دادم و هم نه! توی موقعیت خیلی بدی گیر افتاده بودم. واقعاً یه جورایی در توانم نبود که بخوام از امید فاصله بگیرم، از طرفیم باید بهش نشون می‌دادم که راحت الوصول نیستم و باید می‌فهمید که مثل عاشق سـینه‌چاکش در دسترس نیستم! باید درک می‌کرد که من با بقیه فرق دارم! برای جسم و روحم ارزش قائلم. نمی‌ذارم به راحتی کسی لمـسم کنه!


romangram.com | @romangram_com