#ایسکا_پارت_174
آی الهی نیاز فدای این تعصب مردونهت بشه! تو نمیدونی من جنبه ندارم همین جا از خوشی غش میکنم؛ اما خب کیه که نشون بده داره ذوق مرگ میشه. اخمامو کردم تو هم و با لحنی که پر بود از لجبازی و سرکشی، گفتم:
- دلیلی نداره که بخوام چیزی روی خودم بندازم! لباسم خیلی هم خوب و پوشیدهست.
چند لحظهای خیره نگاهم کرد. نگاهی که تا استخونم رو میسوزوند! روشو کرد سمت سردار که نظارهگر ما دوتا بود و گفت:
- شما برو پایین. ما هم چند دقیقهی دیگه میایم!
سردار سری تکون داد و با قدمهای بلند و محکمی ازمون دور شد و از پلهها پایین رفت.
قلبم داشت تو حلقم میومد. یعنی میخواد چیکار کنه که سردار رو فرستاد پایین؟! یه وقت بلا ملا سرم نیاره؟
رو کرد بهم و با همون اخمای همیشگی، گفت:
- به حرفم گوش نمیدی، نه؟!
با پررویی سرمو برای تأیید حرفش تکون دادم و گفتم:
- دقیقاً.
نیشخندی زد و بازوم رو گرفت توی دستش. یا خدا! این وقتی بازوهامو میگیره یعنی قصد داره کار شکنجهاش رو آغاز کنه!
با چشمای گشاد شده، نگاهم بین صورت و دستش که بازوی ظریفم رو گرفته بود، رد و بدل میشد که یهو سمت اتاق کشیده شدم. رفت تو و منم دنبالش کشیده شدم. بازوم و ول کرد و در و محکم بست.
خدا رو شکر فشاری بهم وارد نکرد. باید ازش تشکر میکردم که نزده مثل همیشه بازوی بیچارمو سیاه و کبود کنه!
- برای بار آخر ازت میپرسم! یه چیزی میندازی روی خودت یا نه؟!
چرا حس میکردم این سؤالش یه چی تو مایههای تهدیده!
تهدید؟! بیجا کرده مرتیکه! مگه شهر هرته؟! خواست غلط اضافه بکنه یه جیغ فرا بنفش میکشم، محمد جونم بیاد براش!
حالا نه اینکه امید چقدر از محمد میترسه. ندیدی رئوف و همین محمد چقدر بهش میدون میدن؟! ندیدی با دیگران حتی با خودت تو چهجوری رفتار میکنن؛ اما وقتی به امید میرسن لحنشون نرمتر میشه؟ کوری؟
آه! درگیری پیدا کردم.
نفسمو فوت کردم بیرون و با اخم گفتم:
- تو چته امید؟ مثل اینکه یادت رفته قبلاً توی آمریکا سر و ریختم چه شکلی بود؟
romangram.com | @romangram_com