#ایسکا_پارت_142
چند لحظه که خیلی هم طولانی بود، توی آغوشـ*ـش بودم. اون هم هیچی نمیگفت، فقط سرش رو توی موهام فرو بـرده بود و نفس عمیق میکشید.
کمکم که عقب کشید و از هم جدا شدیم، توی چشمام خیره شد و گفت:
- موهای بلند بهت میاد.
لبخندی زدم و دستم رو تو موهام بردم تا یکم از این حالت پریشون درشون بیارم.
- نمیخوای دعوتم کنی بیام داخل؟
سرم رو به علامت نفی تکون دادم.
اخماش تو هم رفت و گفت:
- چرا؟
- منکر این قضیه نیستم که خیلی دلتنگت بودم؛ اما رک میگم که امید من دیگه برنمیگردم سر جای سابق. همهچیز عوض شده. بهتره منو فراموش کنی و دنبال یه مدیر برنامهی ثابت دیگهای باشی.
اخماش عمیقتر شد و با لحنی که سعی میکرد بالا نره، گفت:
- باز میخوای عصبیم کنی نیاز؟ این پرتوپلاها چیه که داری میگی؟
- هر جوری میخوای فکر کن، فکر کن این حرفای من یه مشت چرتوپرته؛ اما من همهچیزو پوستکنده بهت گفتم. برو پی زندگیت. من محاله که به آمریکا برگردم. کشور من ایرانه و من تونستم خود واقعیم رو توی شیراز پیدا کنم. همهی هدف و زندگیم شده کارکردن و نقاشیکشیدن، حافظیهرفتن و شعرخوندن. از این وضع هم خیلی راضیم و خیلی هم احساس آرامش میکنم. برو و آرامش منو به هم نریز.
دستش رو توی موهاش فرو برد و نفسش رو به بیرون فرو کرد. دوباره آمپر چسبونده بود؛ اما برعکس دفعهی قبل داشت خودش رو کنترل میکرد. بعد از چند ثانیه سکوت، نگاهش رو توی چشمام کوبوند.
نیشخندی زد و در کمال خونسردی که تفاوت بزرگی با خشم چند لحظهی قبلش داشت، گفت:
- باشه، من میرم.
لبخند روی صورتم با شنیدن این حرفش یه آن خشک شد. انتظار نداشتم که به این راحتی قبول کنه.
برو. همهی مردها رفتنین، تو هم برو. تو هم مردی و حق رفتن داری. برو و انکار کن که نمیدونی زنها اون چیزی رو که به زبون میارن، دقیقاً برعکس حرف دلشونه. برو.
انگشت اشارهش رو بهسمتم گرفت، تکونش داد و گفت:
- اما فردا برمیگردم. وسایلت رو هم باید جمع کرده باشی، میریم تهران خونهی خودم.
چشمام چهارتا شد. آقا چه برای خودشون میبرن و میدوزن و فرت تن آدم میکنن!
romangram.com | @romangram_com