#ایسکا_پارت_139


- این چه رفتاریه؟ چرا این‌جوری می‌کنی تو؟

دستم رو روی دیوار گذاشتم تا نیفتم. هنوز هم مثل شش ماه پیش کوبنده و وحشی بود.

چند قدم به عقب رفتم و بدون اینکه به چشماش نگاه کنم، با لحن سردی گفتم:

- از خونه‌ی من برو بیرون.

انگار با شنیدن این حرفم دیوونه شد و به کله‌ش زد، همچین فریاد کشید که چهار ستون بدنم رو ویبره رفت.

- نیاز حرف مفت نزن. چرا یهو رفتی؟ چرا این شکلی شدی؟ چرا به من چیزی نگفتی؟ هان؟ چرا؟

با اینکه از فریاد نعره‌مانندش ترسیده بودم؛ اما باز خودم رو نباختم و با همون لحن قبلی و درحالی‌که به گردنش زل زده بودم، جواب دادم.

- به شما ربطی نداره. مسئله‌ی من کاملاً شخصیه. حالا هم بفرمایید بیرون وگرنه مجبور میشم پلیس رو خبر کنم.

صداش خش‌دار شد و با تشر گفت:

- چرا به چشمام نگاه نمی‌کنی؟

روم رو یه طرف دیگه کردم و لپام رو از داخل گاز گرفتم. د آخه لعنتی می‌دونم که اگه به اون شب‌های تیره‌ت نگاه کنم، اختیار از کفم میره و تو بغـ*ـلت می‌پرم.

چونه‌م به‌شدت به‌سمت خودش کشیده شد، جوری که حس کردم گردنم رگ‌به‌رگ شد. اخمام تو هم رفت و یه چیزایی تو مایه‌های آخ زمزمه کردم؛ اما چشمام رو بستم.

چونه‌م رو بیشتر فشرد و با صدایی که معلوم بود حسابی حرصیه گفت:

- بهت میگم نگاهم کن لعنتی! چشماتو باز کن و نگاهم کن.

بدجور داشت به چونه‌م فشار میومد. می‌دونستم تا به خواسته‌ش گوش نکنم، ول‌کن نیست. برای همین با درد چشمام رو گشودم و محو اون یه جفت آتش‌فشان سوزان شدم.

آخ خدا! چی آفریدی؟ این‌همه سیاهی، این‌همه رمز، این‌همه... نمی‌دونستم در توصیف اون چشمای بی‌نظیر چی بگم. عظمت اون نگاه زیبا تو کلام نمی‌گنجید. وقتی چشماش رو دیدم، فهمیدم از همیشه دلتنگ‌ترم. دلتنگ آغـ*ـوش گرم و مردونه‌ش که یه شب تا صبح من رو در خودش حل کرد و آرامشی رو که هیچ‌وقت توی زندگیم احساس نکرده بودم، بهم هدیه داد.

اون هم محو چشمام بود. اون هم حالت نگاهش یه‌جوری بود، خشم، عصبانیت، کلافگی و حتی دلتنگی.

با حرکتی که کرد، برق از سرم پرید و صورتم کج شد و یه طرف صورتم ریخت. چادر از دستم لیز خورد و روی زمین افتاد.

با بهت دستم رو روی گونه‌م گذاشتم و بهش نگاه کردم. امید به من سیلی زد؟ نفس‌هام به‌زور بالا میومد؛ مثل خودش که از شدت خشم سـینه‌ی ستبرش به‌شدت بالا و پایین می‌شد. همین‌جور مات نگاهش می‌‌کردم که فریادش دوباره به افلاک رسید.

- به چه حقی بی‌خبر رفتی؟ می‌دونی تو این شیش ماه چقدر دنبالت گشتم؟ می‌دونی پدرت داره نابود میشه؟ دختر تو عقل تو کله‌ت نیست؟ چه مرگت شد که ناگهانی برگشتی ایران، بدون اینکه به کسی چیزی بگی؟

romangram.com | @romangram_com