#ایسکا_پارت_137
با تعجب نگاهم کرد و گفت:
- ولی...
- ولی نداره محمود. حرف رو حرف من نیار. بهت گفتم دیگه حق نداری کار کنی. نگران مخارجتونم نباش، با من.
حالت نگاهش تغییر کرد و سرش رو پایین انداخت.
- ما نیازی به صدقه نداریم خانم.
نذاشتم ادامه بده و سریع گفتم:
- هی هی هی! صدقه چیه؟ من هیچوقت به هیچکس صدقه ندادم و نمیدم. میخواستم بهت یه پیشنهاد بدم که هم به نفع تو باشه و هم به میل من.
با کنجکاوی نگاهم کرد و گفت:
- چه پیشنهادی؟
- من اینجا یه نمایشگاه دائمی نقاشی و آثار هنری باز کردم. موقع مدارس، پنجشنبه-جمعهها و تابستونا روزای زوج از ساعت هشت صبح تا دو بعدازظهر. تو اونجا حواست باشه که کسی به چیزی دست نزنه، یه جورایی مثل یه نگهبان باش.
با گنگی پرسید:
- یعنی فقط به مردم نگاه کنم که به نقاشیها و مجسمهها دست نزنن؟
- اوهوم. البته به این آسونیا هم که فکر میکنی نیست. باید چارچشمی مواظب همه باشی.
گرچه نمایشگاه پر از دوربین مداربسته بود و آثار به کمک لیرز محافظت میشدن؛ یعنی اگه کسی میخواست بهشون دست بزنه، صدای آژیر بلند میشد؛ اما خب محمود که اینا رو نمیدونست. من میخواستم بهش کمک کنم؛ چون جوهر این پسر رو کشف کرده بودم. نمیخواستم غرورش بشکنه، نمی خواستم بره کارای سخت بکنه و از درسش عقب بیفته. کی میدونه؟ شاید این پسر یه نخبه برای فردای همین کشور بود.
- ولی خانم، موقع مدارس اگه فقط در هفته دو روز بیام که نمیشه. حقوق...
دوباره نذاشتم حرفش رو کامل بزنه و گفتم:
- تو نگران حقوق نباش. همون دو روز رو بیا، همهچیز حله.
- آخه اینجوری که نمیشه.
انگشت اشارهم رو جلوی صورتش گرفتم و گفتم:
- دیگه داری زیادی ناز میکنی. یالا برو تو خونه بشین و درستو بخون بچه.
romangram.com | @romangram_com