#اینجا_زنی_عاشقانه_میبارد_-_جلد_دوم_پارت_245
- دیشب خیلی فکر کردم.تمام هفته رو دارم فکر میکنم.فهمیدم.تو همون دوسال پیش برای من تموم شده بودی رهام.اما.
چشم در نگاه بهت زده اش میدوزم:
- اما دلِ من باور نداشت!
نزدیک میاید:
- نگار.رادین منتظرته!
دستم را روی قلبم میگذارم و لب میزنم:
- جای بعضی از آدما تو قلبمونه.نه تو زندگیمون! خودت بهم یاد دادی!
اشک را پس میزنم و بلند میگویم:
- خداحافظ!
انگار که بخواهد بگوید برو.برو اما گاهی برگرد و ب*غ*لم کن.انگار که بخواهد یادم بیاورد وقتی حافظه تن بیدار میشود.ه*و*س قدیمی در خون میدود.انگار که بخواهد تداعی کند وقتی لبها و پوست یادشان میاید.وقتی دستها هوای لمس به سرشان میزند…انگار میخواهد التماس کند .میروی؟ برو.اما گاهی برگرد و مرا با خودت ببر.مرا با خودت ببر در شب.
صدای برخورد در آهنی پایان من نه.پایان رهام میشود!
وقتی یک مرد کوچک بزرگ شود.وقتی دربه در ، در شبکه های اجتماعی دنبالت بگردد.وقتی هنوز از حال پدرش بگوید.وقتی به سرعت تایپ کند “نگاری.اینجا همه چیز مهیاست برای برگشتت” و من یک شکلک لبخند میگذارم و از ته دل مینویسم “دارم تو آرامش دست و پا میزنم.دیگه اشتباه گذشته تکرار نمیشه”
و پدر که سرم را میب*و*سد.که پدرجان من دیگر آن نگار کودک زاده نیستم.که هنوز برای رادین از املت های باباساز مینویسم.که هنوز بی توجه به موضوعاتی که عوض میکنم مینویسد”ما هنوز منتظریم”
که من میدانم اگر یک زن انتظار بکشد سرد خواهد شد.اما.این را هم فهمیدم که انتظار مرد را داغتر میکند.تندتر.میدانم هنوز هم که هنوز است ه*و*س ب*غ*لهای من به سرش میزند.من هنوز میدانم منتظر است تا برگردم و اعتراف کنم.اعتراف به دور بودن و دوست داشتن!
اما نمیدانند که یک زن وقتی دور باشد با تمام قوا زندگی میکند! اگر پدر نبود من چگونه زندگی را مرمت میکردم؟ اصلا امکان پذیر نبود.وگرنا همان سالهای مرگ رهام.هزار بار یغما و نبودنش را تمام میکردم!
حالا که گذشته و گذرانده ام.حالا که تمام روزهای بد را به سختی و کمک پدر از یاد برده ام.حالا که موهای کوتاهم دیگر بافته نمیشود.حالا که دیگر چشمان عینک زده ام پر و خالی نمیشوند.حالا که دیگر اندام گردم بی غصه گردتر میشود.حالا که دیگر تدریس هایم به پژوهش سراهای پرماجرا محدود نیست.حالا که شده ام استاد یک عالمه دانشجوی پرماجرا.حالا که دیگر رهام .بی انصافیست بگویم نیست.حالا که رهام کمرنگ شده.با خیال راحت عینکم را درمیاورم.قهوه ام را سر میکشم.مقاله ی ارسالی دانشجویم را میبندم.دستی به چشمانم میکشم.وقت نماز را چک میکنم.حالا که با خیال راحت از راه دور عاشقی میکنم هرچند کمرنگ.هرچند پاک نشدنی.اما همچنان در قلب رهام آرام زندگی میکنم! حالا که این زن شبها در تخت تکنفره اما عظیمش چند قطره اشک میریزد.
حالا که این زن عاشقانه میبارد.حالا که این زن.بی هیچ بهانه میبارد.حالا که این زن.یک زن کامل شده است.حالا.حالا.حالا.خدا را چه دیدی؟.شاید سالهای بعد چشم در چشم هم از کنار هم عبور کنیم و تو دیگر فرصت نکنی باریدن و اعترافات مرا بشنوی! خدا را چه دیدی؟
رادینم بزرگ شده و هنوز پایش را از گلیمش درازتر میکند.رادینم نمیداند که با خبرهای کوتاهش من چه زندگی این سر دنیا برای خودم ساخته ام.نمیداند!
میگوید:
“هنوز شبها یک طرف تخت بابا “دست نخورده” زیر نگاه خیره اش پر پر میزند.میگوید هنوز هم.یک حریر مشکی روی تخت.درست در همان جای خالی خوابیده و زنانگی میکند.”
پایان
romangram.com | @romangram_com