#اینجا_زنی_عاشقانه_میبارد_-_جلد_دوم_پارت_241
- بیمزه بود عزیزم.جمع کن بریم!
که من هیچ وقت خنده دار نبوده ام.نگار و زن و غمِ یک نگاه ، بی اندازه بهم میایند.
- من دارم برای همیشه میرم!
و تکرارش انگار که خنده دارتر باشد.به دیوار تکیه میدهد و من دقیقا سه بار دیگر تکرارش میکنم و او دقیقا سه درجه بلندتر میخندد.چهارم کمی بلندتر .و او .و خنده او که انگار از نیمه هایش به ناباوری و درد بدل شود.به دیوار تکیه داده اما خم میشود!
- چرت میگی!
- برای همیشه!
چشم میبندد.دستی به ریش نداشته اش میکشد.نفس عمیقی میکشد و بی تمرکز حرف از ذهن میکشد بیرون:
- نگار.این .هه.بگو شوخیِ! بگو!
که من شوخی بلد نیستم.من خنده هم نمیدانم چیست.
- بگو.دورغ.
سکوتم ناباوری را در چشمانش سرازیر میکند.
- نگار.چیکار داری میکنی؟
و من کاری نمیکنم.رفتن کار است؟ نیست! یک جنبش کور از فراموشیست!همین.
با یک دست موهایش را میکشد عقب رها نمیکند.بهت زده نامم را تکرار میکند:
- برای چی.مگه.آخه برای چی؟ نگار من برگشتم.من به خاطر تو.
به در تکیه میدهم.لبخند یواشی میزنم و چه غمناک است قایم باشک زیر اینهمه رفتنِ بی شک!
- باید بفهمی.
یک قدم نزدیک میشود:
- چیرو؟ چیو بفهمم؟
- نگارو.
صدایش را میبرد بالا دستانش را از هم باز میکند:
romangram.com | @romangram_com