#اینجا_زنی_عاشقانه_میبارد_-_جلد_دوم_پارت_164
پرسشی نگاهش میکنم:
- چی میگین؟
به سراپایم نگاهی میاندازد و زمزمه میکند:
- هیچی!
و واقعا منظوری که در حرفهایش لانه کرده را نمیفهمم! موبایلم زنگ میزند.نفس عمیقی میکشم و به سرعت کشو را بیرون میکشم! با دیدن شماره مادرِ یغما خشکم میزند.تورا دیگر کجای دلم جا دهم؟
- بله؟
- الو؟ سلام.
باید جوابش را بدهم؟
- سلام!
با احتیاط انگار:
- خوبی مادر؟
مادر؟ حالا مادرم شده ای؟ حالا که دیگر اصلا دخترت نیستم؟
- ممنونم!
کاش زودتر قطع کند.
- امروز وقت داری بای.
میرود که بایدِ را بشنوم اما نمیگذارم:
- باید؟ باید چی؟ حرف بزنیم؟ باید همدیگرو ببینیم؟ نه وقت ندارم.
خودش را کنترل میکند؟ میکند.
- نگار خانوم با فرار که چیزی درست نمیشه!
نیشخندی میزنم.چه خوب کسی که در عرض دو خط دیالوگ، مادرجان گفتنش جمع شد و خانم خانم به ریشم بست مادرشوهرم نشد.چه خوب!
- مطمئنین کسی که فرار میکنه منم؟ هه.اسمشو هرچی دوست دارین بذارین، من اما فقط دیگه نمیخوام ببینمش!
romangram.com | @romangram_com