#اینجا_زنی_عاشقانه_میبارد_-_جلد_دوم_پارت_158
- هنوز کلید خونرو تو کیفت داری؟ هوم؟
خیره خیره با دهان باز نگاهم میکند :
- با شمام رادین!
سر تکان میدهد.بابا به چهارچوب در اتاق تکیه میدهد:
- چه خبره؟ چی میخوای؟
موهای خیسم را بدون اینکه شانه کنم با کلیس جمع میکنم.مانتوای تن میکنم و شلوار ورزشی ام را تعویض نمیکنم!
- رادین برو مداداتو از کف سالن جمع کن.بدو دیر شد!
رادین میدود بیرون و بابا با اخم جلو میاید:
- چته دختر؟ کجا میخوای بری؟
با حرص و اضطراب دور خودم میگردم.کیفم را پیدا میکنم و در حالی که به سختی زیپش را میکشم میگویم:
- چیزیم نیست بابا جان.دارم میبرم رادینو بذارم خونشون!
- منو نگاه کن!
نگاهش نمیکنم .
- با شمام نگار.
به اکراه سرم را بالا میگیرم.نگاهش میخندد:
- مگه نشنیدی چی گفت؟ باباش گفت نمیتونه بیاد دنبالش .
شانه بالا میاندازم:
- نمیشه که تا ابد اینجا بمونه!
اینبار لبهایش هم میخندد:
- و از شمام نخواست که برسونیش!
کلافه چرخی دور خودم میخورم:
romangram.com | @romangram_com