#اینجا_زنی_عاشقانه_میبارد_-_جلد_دوم_پارت_147
- اتفاقا اینبار دروغ گفتی! یه دروغ بزرگ!
رادین پایین مانتوام را میکشد:
- نگار.من نمیخوام دعوا کنید! من اومدم.
بی توجه داد میزنم:
- حالم بهم میخوره وقتی فکر میکنی همیشه حق باهاته! عقم میگیره از استدلالای آشغالیت!
این بچه تمام زندگیِ منِ! و تو حق نداری یه مشت دروغ و چرت به زندگیِ من تحویل بدی!
پوزخند میزند:
- جدیدا دیگه از هیچ چیزی، هیچ حقی ندارم!
کنایه اش را میگیرم .وقتی زنگ زد و من هزاران بار تاکید کردم که حق ندارد!
- وقتی بچم به زنِ بی وفای سابقم بیشتر از پدرش تعلق خاطر داره .وقتی دیگه دلش نمیخواد شبا پیشم بخوابه.
داد میزند:
- وقتی تمام مدت بیقرارته.اینبار حالم از احساسات آشغالیِ اون بهم میخوره! من .عقم میگیره که دیگه به من اعتماد نمیکنه!
دستانش را از هم باز میکند و از ته دل داد میزند:
- من دیگه قهرمانش نیستم!
اینبار بدون مقدمه! بی هیچ بغض و مقدمه چینی اشکم روان میشود! دلم پاره پاره میشود از حزن و سوز صدایش!
و من دریا دریا اشک در نگاه خسته اش میبینم! میبینم و انگار هیچ وقت نمیخواهد چند قطره را به روزگار بسپارد!
نزدیکتر میاید و من بی دین میشوم! شانه اش افتاده باور کن که افتاده!
- تو هیچی برام نذاشتی.بودنت یه درد بود.نبودنت یه درد دیگست! تو هیچی برام نساختی!
عصبی ترم میکند.به چهره ناراحت و حقهایی که پایمال شده کار ندارم.من حقِ ضایع شده خودم را میخواهم! انگار آرام شدنی نیستم، بدون اینکه بخواهم صدایم باز بالا میرود:
- من دنیای از دست رفته رادینو ساختم.
و با نیشخند و صدای بلندتر داد میزنم:
romangram.com | @romangram_com