#اینجا_زنی_عاشقانه_میبارد_-_جلد_دوم_پارت_145


- از وقتی بچت به دنیا میاد به این فکر میکنی که دنیا بلایی سرش نیاره اما بعد خودت همون بلارو سرش میاری! با بی فکری، بی تفاوتی، گاهی با حسِ اینکه دیگه بزرگ شده!

خنده ای بی موقع و آرامشی که در پاسخم موج میزند:

- همه به نوعی خودشونو تو شکست من مقصر میدونن و من اصلا اینو نمیخوام!

او دیگر جوابی نداد و من باز با حسِ خوبِ حمایت خودم را به آرامش رساندم.

چایم را سرمیکشم:

- آره منم خیلی خوشم اومد! یه جوریه، آرومِ!

سر تکان میدهد:

- راسی این بنفشه های چیه ؟ صبح بهشون آب دادم همه از زیرش ریخت!

میخندم:

- چرا آب دادی بابا؟ زیرشونو سوراخ کردم!

بلند میشود:

- میگم عین مادرتی میگی نه!

و من چقدر خوشم میاید که مثلِ مادر باشم.اما عمیقا حس میکنم نیستم! مثلِ او نیستم.

صدای اذان در کوچه میپیچد.پشت پنجره میروم، چه خوب که این محله مسجد دارد! با اینکه تا به حال یک رکعت هم نماز جماعت نخوانده ام، با اینکه فقط سعادت گذر از کنار کاشی هایش را داشته ام اما پیکره سبزآبیش را دوست دارم! همین که محکم و استوار اینجا ایستاده، همین که اذانها را فریاد میزند و من با شنیدن صدایش هربار به سمت پنجره کشیده میشوم همین مرا بس است! همین که نورِ سبزش شبها مرا به جاهایی میبرد که اصلا معنایشان را نمیفهمم خوب است! اصلا همه چیزش خوب است!

وضو میگیرم و نمازم را با یادِنور سبز شبها میخوانم. دلم امشب یک چیزای ممنوعه ای را میخواهد که نباید بخواهد! اینکه بیخبر از همه جا ، بیخبر از همه تلخ کامی ها و بینهایی که شکراب شده ، خیلی بیخبر هم نه! در واقع خودم را به آن راه های دوست داشتنی بزنم و یک شال روی سرم بیاندازم و یک کلید و خودم را به در آهنیِ خانه رهام بچسبانم! و این یعنی در اوج حماقت و در اوج شکست بازهم فکر این لعنتی مرا رها نمیکند!

خاک برسرم که پای سجاده هم به اوی همیشه غایبم فکر میکنم!

***

ساعت حدودا هفت است .ماشین را رو به روی در پارکینگ پارک میکنم اصلا حوصله پیاده شدن و باز کردن در را ندارم!

صنیعی هم اتاقم بی نهایت روی مخم راه میرود و امروز باز حوصله ام را برفی کرد! تمام مدت از تلفنِ بیت المال برای مسائل شخصی اش استفاده میکند از آن دیوانه کننده تر حرفای بی ربطش ات که مرا به این باور میرساند یک عقده ای هم میتواند در جامعه محبوب باشد! و مهتاب صنیعی با همه عقب ماندگی های فرهنگی و فقر ذهنی اش فقط به خاطر صورت زیبا و جذابی که برای خودش دست و پا کرده دوست داشتنیِ این آزمایشگاه وسیع و معروف شده! نه فقط دوست داشتنی، آدمِ محترمی که لایق این احترام نیست! البته که من خدا نیستم و نمیتوانم قضاوت کنم اما.خدایی اش هم لیاقت ندارد!

وقتی دستش را در هوا تکان میدهد و از پالتوها و کفشهای مارکش میگوید یا از پارتی هایی که حتما باید عنوان شود م*ش*ر*و*ب سرو میکنند و یا حتی دوستان دخترش که به او کشش عمیقی دارند و این تعریف و تمجید های تنفر انگیزش مرا دیوانه میکند! و میبینم وقتی بی توجه به چرندیاتش سرم را با وردها و فرمولها گرم میکنم حرص از گوشها و بینی اش به شکل دودهای قرمز بیرون میزند و آن لحظه تنها زمانیست که چهره اش به نظرم دیدنی میشود!

در عقب را باز میکنم و تا کمر خم میشوم تا کیفم را که در گوشه ای ترین قسمت صندلی افتاده بردارم.

romangram.com | @romangram_com