#اینجا_زنی_عاشقانه_میبارد_-_جلد_اول_پارت_194
هستی کادویش را به دستم میدهد. یغما بلند میشود و او کنارم مینشیند. عکس میاندازیم، همدیگر را میب*و*سیم؛ اما من دلم کماکان کنار رهام، زیر نگاههای نداشته رهام دستوپا میزند! هستی ب*غ*لم میکند میب*و*سدم!
- خداحافظ عزیزم!
سر تکان میدهم و لبخندی میزنم! فیروزه زودتر از همه بیرون میرود و از همانجا با خندههای بلندش خداحافظی پرتاب میکند! رادین روی مبل خوابش برده! از ژستی که نشسته و گردنش کج شده خندهام میگیرد! میخواهم ب*غ*لش کنم که یغما آرام میگوید:
- بذار من میبرمش!
عقب میکشم و او ب*غ*لش میکند! کنار در منتظرم تا برود! با لبخند میآید سمتم. در را میبندد! حوصلهی این یکی را ندارم! دستبهسینه میایستم و چقدر از سنگینی نگاهش کمرم خم میشود!
- نگار!
قلبم میریزد! کاش هیچوقت نگوید نگار! من به همان “ببین” هم راضیام. نگاهش میکنم! همان لبخند همیشگی!
- حرف بزنیم؟
شانه بالا میاندازم. روی مبل تکی مینشیند! بیحوصله روبه رویش تکیه میدهم! دستش را روی آرنجش میگذارد و نگاهم میکند:
- در مورد چی؟
- در مورد خودم… تو و رفتارت!
نگاهش میکنم:
- میشنوم!
- نمیخوام فقط بشنوی!
بلند میشوم:
- کلافه م نکن یغما!
- باشه باشه! فقط بشنو!
با چشم غره مینشینم. نگاهم میکند. طولانی:
- دلیل رفتارات. دلیل بد بودن و سرد بودنت اونم تنها با من… میشه دلیلشو بگی؟ اگر بدم خوب بشم! اگر اونجوری که دوست داری نیستم دلخواهت بشم!
چشمانم را روی هم میگذارم… او چه میگوید؟
romangram.com | @romangram_com