#اینجا_زنی_عاشقانه_میبارد_-_جلد_اول_پارت_183
- نمیخوای رادینو بیاری؟
همزمان به ساعت بزرگ نگاه میکنم:
- ساعت نه شبه!
- چرا… اگر در رو بازکنی!
در را باز میکنم! منتظر میمانم تا مرد این خانه بیاید! صدای پاهای کوچکش را میشنوم و پا سست میکنم!
چهارچوب در را در دستانم میفشارم.
به پاگرد میرسد… لبخند زده است مَردم… لبخند زده! دلم شاد میشود. سرعتش کم و کمتر میشود! لبخندش محوتر! علت غم منحنی صورتش را میجویم با شرمندگی به خودم میرسم! چشمانم را میبندم. رویهم فشار میدهم، از کنارم آرام رد میشود، صدای قدمهای تند یغما میآید؛ تا به خودم بجنبم و داخل بروم چشم در چشم میشویم. به سمت در میدوم… میبندمش… نفسم را بیرون میفرستم!
پشت در مینشینم!
- رهام.
نباید هیچکس این حریر را در تنم میدید. مردم ندید. یغما؛ اما… سرم را در دست میگیرم! لباسم را عوض میکنم! به سالن برمیگردم! دور خودم میچرخم! یغما بیحرف و نشانی رفت. رادین به اتاقش پناه برد. بیا فلسفه را کنار بگذاریم! یغما با دیدنم فراری رادین با دیدنم فراری. این چه سری است در من که همه میروند… میروند و پشت سرشان را هم نمیبینند. رهام مرا با این هیبت ندید؛ اما… رفت، در اتاقش را باز میکنم. روی تخت نشسته و به اسب چوبی در دستش خیره شده!
شرمندهام! روبه روی یک پسربچه ششساله پشیمانم! کنارش مینشینم! نگاهم میکند… لباسم را نگاه میکند. دوباره بیاعتنا چشم میگیرد!
دستش را میگیرم! میب*و*سمش! ب*غ*لش میکنم! میبویمش:
- ببخشید!
برای چه؟ برای چه ببخشید؟ مگر خطایی از من سر زده بود؟
گاهی میگویی “ببخشید”.
بیهیچ دلیل و برهانی میگویی، درست زمانی که وجودش الزامی نیست!
و این تنها یک “ببخشید” ساده نیست! میگویی ببخشید نه که بخشیده شوی بلکه آرامش بگیرد روحت از سوء تفاهم پیش نیامده همین!
و من نمیدانم با بوی تن رادین یا با این “ببخشید” آرام میگیرم!
romangram.com | @romangram_com