#اینجا_زنی_عاشقانه_میبارد_-_جلد_اول_پارت_180

لبخند میزند… دستم را می‌گیرد! بغض درِ گلویش را میزند؛ اما باز نمی‌کند!

- خدایا… خواستم بگم تنهام؛ اما نگاهت، لبخندت رو که دیدم شرمگین شدم! چه کسی

بهتر از تو!

چانه‌ام می‌لرزد:

- همه میدونن که جای خالی یه عزیزو هیچ‌کسی پر نمیکنه! این حرفا کشکه!

لبش را گاز می‌گیرد:

- این یه رسالته. کشک نیست!

لبم را روی‌هم فشار می‌دهم:

- من نمی‌تونم، هیچ رقمه این لعنتی فراموشم نمیشه! شب و روز کنارمه! نمیتونم!

- کسی اجبارت نکرده؛ اما… ببین نگار عادت یا بهترین خدمتکاره یا بدترین ارباب میشه! به خدمت بگیرش! نذار بالا سرت داد بزنه و مجبورت کنه! دست بجنبون!

رابطه‌ام با هستی روز به روز بیشتر می‌شود. زیاد به خانه مان می‌آید! دیروز که می‌خواستیم همدیگر را ملاقات کنیم قرار گذاشت که به؛ امامزاده صالح برویم، پیشنهاد به‌جایی بود. تا توانستم از سر دلتنگی و دوری گریه کردم! هستی دستم را گرفت. بی‌مهابا در آ*غ*و*شش باریدم. نالیدم:

- هستی… من… دلم براش ضعف میره… دلم براش… تنگ‌شده! تنگ.

سرم را می‌ب*و*سد.

- الا به ذکر الله تطمئن القلوب.

گریه‌ام شدت گرفت. زیر لب تکرارش کردم! اما… مگر می‌شد؟ مگر می‌شد دل آرام بگیرد؟

مدتی است که برای قرار دلم می‌نویسم… احساسم را… دوستت دارم هایی که نمی‌توانم فریاد بزنم! این عشق و تنهایی را می‌نویسم! همین! رادین را از دیروز به کانون می‌فرستم؛ اما کانون دو کوچه آن طرف تر، نمی‌خواهم دیگر آن مسیر کذایی. آن‌همه خاطره را طی کنم. صدای زنگ درمی‌آید. سرفصل قدیمی را در کشو می‌گذارم، تصویر یغما در مانیتور آیفون خودنمایی می‌کند! نفسم را فوت می‌کنم و بدون آنکه گوشی را بردارم دکمه را می‌زنم! شالم را سر می‌کنم. مانتوام را هم! برای اطمینان سنجاق مشکی رنگی از؛ امامزاده خریده بودم را به شالم می‌زنم تا محکم بایستد. بلد نیستم مهارش کنم! در را باز می‌کنم! رادین را آورده؛ چرا الان؟ این موقع روز؟

لبخند میزند:

- سلام، خوبی؟

سر تکان می‌دهم:

- چرا الان آوردیش؟

romangram.com | @romangram_com