#اینجا_زنی_عاشقانه_میبارد_-_جلد_اول_پارت_174
اینهمه سرکشی!
- یه کم… فقط یه کم به اطرافت توجه کن! به ادمایی که براشون مهمی!
ترکم میکند.
روی مبل مینشینم! شالم را از سرم بیرون میکشم و روی زمین پرت میکنم! زیر لب مینالم:
- لعنتی…
تلفن زنگ میخورد… طبق معمول بی حوصله دو شاخه را از پریز برق میکشم! قرص سردردی میخورم. از لای در رادین را میبینم. خواب است! روی تخت یکنفرهاش جا میشوم! از پشت ب*غ*لش میکنم سرش را میب*و*سم. چشمانم را میبندم. امان از این حافظه! امان از این خاطره! اشک از گوشه چشمانم سرک میکشد. چانهام را به سرش تکیه میدهم! آرام میخوانم، لالایی برای رادین غمخوانی برای دلم:
- ای که رفته با خود دلی شکسته بردی
اینچنین به توفان تن مرا سپردی
“رهام خودتو از من نگیر” یادت میآید؟ التماست کردم. یادت میآید؟ لعنت به تو همه این یادها! گفتم خودت را از من نگیر. قبول کردی… بخشیدی! بازهم میگویم خودت را به من بازگردان! برمیگردی؟ چانهام را بیشتر به موهایش فشار میدهم! میخواهم صدای اشکهایم بیدارش نکند!
- ای که مهر باطل زدی به دفتر من
بعد تو نیامد چه ها که بر سر من
دستش را در دست میگیرم… بیدار است! بیدار! برش میگردانم. در چشمانش زل میزم… اشک میریزم و نگاهش میکنم! چرا این روزها تمام نمیشوند؟ چرا؟
- ای خدای عالم چگونه باورم بود
آن که روزگاری پناه و یاورم بود
بی مفهوم نگاهم میکند! من؛ اما التماسش میکنم! با نگاهم التماسش میکنم که به حرف بیاید مرا از این تنهایی خداکش نجات دهد! چیزی بگوید. بگوید دلم تنگ شده. بگوید کی برمیگردد… بگوید… بگوید و نمک شود روی رهام!
تنها بگوید. هرچه میخواهد باشد!
گریهام شدت میگیرد. چقدر شاکیم از روزگار!
- رفتی و ندیدی که بی تو شکسته بال و خستهام
رفتی و ندیدی که بی تو چگونه پر شکسته ام
خودش را در شکمم گوله میکند. بیشتر حس بزرگ بودن… بیشتر حس کوچک بودنش به دستانم دست میدهد!
romangram.com | @romangram_com