#این_مرد_امشب_میمیرد_پارت_196


_ منه بيشعور الدنگو بگو از فكر خانم كل شب برزخ بودم و برگشتم كه تنها نباشه بعد بايد برم تو خيابونا بگردم جمعش كنم لياقت ندارى يلدا چون تا وقتى آدمى كه به نفعت باشه ذاتت هنوز همونه من نفهمم كه باهات نرم شدم گفتم شايد با محبت آدم شه ، نه ، نه جونم امثال تو با محبت هار ميشن از فردا جهنمى نشونت بدم كه عين زنهاى خيابونى راه افتادن تو شهر و سيگار كشيدن تا ابد واست بشه يه كاب*و*س از فردا خودم و خودتيم من و تووووووو بالاخره از پس هر كارى بر اومدم تا اينجا آدم كردن تو رو هم پس ميتونم



دوباره گريه ام اوج گرفت دوست نداشتم اين طور با من حرف بزند



_ بسه ميگم گريه نكن



ولى مگر قدرت داشتم جلوى اشكهايم را بگيرم به سمتم آمد و عصبى بغلم كرد آن قدر با فشار كه حس كردم استخوانهايم در حال خرد شدن است

_ خودت مجبورم كردى يلدا خودت

_ من ميترسم

_ هيس زود تموم ميشه به شرطى كه خودت بخواى



و فقط خدا ميدانست معين در فكرش چه ميگذشت...


سه روزى كه شركت تعطيل بود و همه در كيش مشغول خوشگذرانى بودند من و معين بدترين لحظات را سپرى ميكرديم باز روزه سكوت گرفته بود و لحظه اى گره اخم هايش باز نميشد و مدام در فكر بود ميدانستم در فكر تعبيه همان جهنمى است كه وعده داده بود !!!

در اتاقش بود كه با صداى بلند نامم را صدا زد:

_ يلدا

نگاه من و عمه خيره در هم شد كه دوباره صدايم زد ، سريع خودم را به اتاقش رساندم روى تختش نشسته بود دستهايش را پشتش ستون كرده بود نگاهم كرد و باز با اين نگاهش قلبم در دست انداز بدى افتاد!

_ نميتونم


romangram.com | @romangram_com