#این_مرد_امشب_میمیرد_پارت_191




باز هم پيامى جديد از ناشناس قديمى !!!

آرامش هيچگاه سهم من نخواهد شد ناشناس عزيز...

موهايم را باز كردم صورتم را شستم ، كت و شلوار دوست داشتنى ام را با قيچى تكه تكه كردم

من يلدا بودم نبايد فراموش ميكردم كه حقم از زندگى هميشه همين حد است و خواهد ماند...

عمه كه آمد با ديدنش بغضم در آغوشش دوباره دريا شد در همه دنيا اين زن تنها كسى بود كه برايم ارزش قائل بود و دوستم داشت ...

_ برگ گلم گريه نكن حيف چشمهات نيست

_ عمه حالم بده

_ ميدونم ميدونم چته

_ نميدونى هيچ كس نميدونه

_ هيچ كسم ندونه من ميدونم اين اشكها يعنى چى، نكن با خودت اين طور نكن

_ قلبم يهو ميريزه انگار از يه دست انداز بزرگ با سرعت رد ميشى گرومى ميفته نه يه بارا هر بار كه نفس ميكشم اين طورى ميشه

_ مهر و مومش كن هرچه قدر خواهش كرد نزار اون قلبت باشه كه تو رو به راه خودش بكشونه دور شو عزيز دل عمه از قلبى كه واسه ١ نامدار اينجورى پريشونه دور شو

_ چرا آورديش تو زندگيم؟ از كجا اومد؟

_ قصه هر آدمى واسه خودش يه كتابه يه روز تو هم قصه اتو ميخونى

سرم را روى پايش گزاشتم برايم لالايى خواند همان كه هيچ وقت مادرم نخواند راستى مادرم الان كجا بود ٢ سال بود كه حتى ديگر تلفن هم نميزد؟! اگر عمه را نداشتم حال و هواىِ اين روزهايم منِ بى كس و كار را قطعا ميكشت...



عمه به خيال اينكه من خوابم برده است رفت و در اتاقش خوابيد ساعاتى بعد خودم را در خيابان رو به روى گنبد يك امامزاده ديدم نميخواستم داخل بروم از دور با تمام دلم التماس كردم:

romangram.com | @romangram_com