#این_مرد_امشب_میمیرد_پارت_169


دستش را دور گردنم انداخت و من را سمت خودش با يك حركت كشيد و سرم را روى شانه اش قرار داد و چه قدر يك زن محتاج داشتن يك شانه از همين جنس است ...

من ديگر در پوست خودم نميگنجيدم دوست داشتم در آغوشش غرق شوم و آنقدر عطرش را بو بكشم كه از حال بروم سرم را نوازش كوتاهى كرد و ب*و*سه اى روى جاى ورم كرده سرم نهاد

_ بخواب برسيم بيدارت ميكنم



خوشبختى شايد تنها همين لحظه ايست كه من تو را دارم...



كاش ميتوانستم آن لحظات طلايى را جايى براى هميشه انبار كنم براى مبادا !! تا هر وقت تشنه اش شدم جرعه اى از آن بنوشم، كاش ميتوانستم عقربه هاى ساعت را در جايشان ميخكوب كنم تا از حركت بايستند و زمان نگذرد كاش در اين قسمت از زندگى كسى دكمه استپ را بزند و ما سالها همين طور باقى بمانيم ...

* * *

يك ماه گذشته بود دستم كاملا بهبود يافته بود قلبم آرام تر مينواخت ، با اينكه معين همان رئيس مستبد و تلخ هميشه بود گاهى محبت مختض خودش نيز شامل حالم ميشد آن روزها به اين نتيجه رسيده بودم كه من و معين يك وجه مشترك داريم و آن "ترس از خودمان بودن" است فقط تفاوتمان در نوع بد بودنمان بود.



پروژه ويونا از بزرگترين پروژه هاى صنعتى شركت و البته كشور بود و براى معين از اهميت خاصى برخوردار بود مخصوصا با كار شكنى هاى دو شوهر عمه اش كه از قضا دايى معين هم ميشدند، هرچند كه عماد و معين زياد از مسائل خانوادگى اشان حرف نميزدند ولى از حرف هاى عماد دستگيرم شده بود كه ازدواج دختر عمو پسر عمو در خاندان نامدار يك رسم تقريبا اجبارى است ، مادر و پدر معين هم از اين قائده مستثنى نبودند ، معين از سمت مادرى تنها نوه پسر خاندان بود چرا كه دايى هايش ( شوهر هاى عمه هايش) هر دو فرزند پسر نداشتند و از سمت پدرى نوه ارشد پسرى به حساب مى آمد و تمام ارثيه پدر مادرش بعد از مرگش به او اختصاص يافته بود جز بخش مختصرى كه تحت اختيار دايى هايش بود و از سمت پدرى تنها نايب تام الاختيار پدربزرگش بود و اين به مزاج دو دايى چندان خوش نمى آمد.

تمام تلاش و تمركز همه روى پروژه ويونا بود گاها تا نيمه هاى شب معين و عماد و ديگر كارمندان را درگير ميكرد سعى ميكردم به بهترين نحو درس بخوانم و تنها جايى كه ميتوانستم افى را ببينم دانشگاه بود و گاهى ساعت ها در بوفه باهم مشغول صحبت ميشديم .

آن روز بعد از دانشگاه معين اجازه داده بود كه به خانه بروم و شركت نروم من هم از فرصت استفاده كردم و به آرايشگاه و سپس به سالن سولار رفتم بعد مدت ها به خودم رسيدم رنگ موهايم را تيره كردم و ابروهايم را مدل ساده ترى آراستم ناخن هايم ديزاين فوق العاده اى داشت



سر راه هم چند دسته گل نرگس كه عاشق بويش بودم خريدم و به خانه رفتم عمه برايم اسپند دود كرد ، تونيك يقه كج سفيدم را با جوراب شلوارى زخيم مشكى تن كردم ، تمام روز جلوى آينه خودم را نگاه ميكردم تا كم و كسرى نداشته باشم

آن شب بعد يك هفته معين به خانه مى آمد ...

ساعت از ٩ گذشته بود و من كم كم نا اميد ميشدم

بالاخره دل به دريا زدم با شماره همراهش تماس گرفتم

romangram.com | @romangram_com