#این_مرد_امشب_میمیرد_پارت_166
_ از وقتى كسى نگاه چپ به آقام و خانمش كنه
معين اخم بامزه اى كرد و گفت: اين بود نتيجه اين همه سال تربيت هدفمندم بچه؟
_ برم بمونم دوماه رستوران ؟
و من ميان خنده جيغ زدم
_ نه نه تقصير من بود من ميرم انبار شركت خودمو حبس ميكنم
عماد كه دماغم را كشيد و موهايش را به هم ريختم و قلقلكم داد اولين بار بود كه ديدم معين با عشق خاصى ، ما و حركاتمان را نظاره ميكند...
سامى كه آمد هرچه عماد اصرار كرد كه با ما بيايد و با سامى به خانه نرود معين نپذيرفت و ميان خنده گفت:
_ بچه شايد ما ميخوايم تنها باشيم
_ آقا حداقل شما با سامى برو من با ماشينت ميام حالت خوش نيست نگرانم پشت فرمون بشينى
سامى ِ مهربان هم نگران شده بود و اصرار كرد ولى وقتى معين ساكت شد و اخم كرد هر دو حساب كار دستشان آمد و اطاعت امر كردند،
معين خودش در جلو ماشين را برايم باز كرد و وقتى سوار شدم خودش در را بست
وقتى كنارم پشت فرمان نشست ميدانستم كه اگر مقصدمان جهنم هم باشد من حس ميكنم خوشبخت ترين عالمم !!
خم شد رويم و كمربندم را بست موهايم را از صورتم كنار زد و بار ديگر كوفتگى سرم را معاينه كرد
romangram.com | @romangram_com