#این_مرد_امشب_میمیرد_پارت_157
_ پرى ما آبغوره نگير ديگه خوب ميشه
_ بچه ام از اون روزى نه غذا درست ميخوره نه خواب حسابى داره
_ ضعيف شده يكم سرما خورده تب هم كه ميدونى نبايد بكنه فقط خدا كنه ديگه زهر مارى نخوره الانم كه زود فهميديم به خير گذشت
عماد هم عمه را پرى ما صدا ميكرد ؟! كاش جان داشتم تا بغلش كنم حس كردم كه از كنارم بلند ميشود دستش را با دستان ناتوانم گرفتم من اين دست ها را چرا اينقدر دوست داشتم؟! زمزمه كردم: ن.. نر.. نرو
نشست دستم را در دستانش فشرد:
_ ميمونم تا بخوابى
دلم قرص شد خوابيدم آرام خوابيدم كاب*و*س هايم يكباره جايش را با روياى شيرين عوض كرد...
چشمانم را كه گشودم نور آفتاب خبر داد كه صبح شده است جان گرفته بودم سرم را چرخاندم كه عماد را بيابم اما تنها عمه به خواب رفته بالاى سرم بود تكان كه خوردم سريع بيدار شد
_ عمه به فداى چشمهاى عسليت خوبى مادر؟
_ كجاست ؟ رفت؟
من تشنه محبت ديشب بودى هنوز سيراب نشده بودم
_ نه تازه ١ ساعته رفته اتاقش بخوابه همينجا بود
romangram.com | @romangram_com