#این_مرد_امشب_میمیرد_پارت_145

_ آقا شما چرا خودتون تشريف آوردين نيازى نبود وكيلتون كه اومدن ما تازه عماد جانو شناختيم باور كنيد اول آشنايى نداده و زود عصبى شده

_ بالاخره پيش مياد مهم نيست ، تشكيل پرونده كه نشده؟

_ نه نه خيالتون راحت



عماد پريشان كه از اتاق بيرون آمد با ديدن معين سر پايين انداخت و بالاخره بعد از كلى خوش و بش سرهنگ نجم با معين از كلانترى خارج شديم سامى سريع به سمتمان دويد:

_ آقا عماد حالتون خوبه؟

عماد هم سرى به علامت مثبت تكان داد و به شانه سامى زد ، معين به يكى از آدم هايش دستور داد كه برود و ماشين عماد را بياورد سپس بعد از باز كردن در توسط سامى خودش كنار راننده در ماشين نشست و اين يعنى كا ما دو نفر عقب بنشينيم

در تمام طول مسير كسى جرات نكرد كلمه اى حرف بزند فقط خود معين به سامى دستور داد كه به رستوران برود متوجه شدم منظورش رستوران خانوادگى اختصاصيشان است كه قبلا تعريفش را خيلى شنيده بودم كه خارج شهر است ، از استرس تمام پوست كنار ناخن هايم را ميكندم و عماد كه متوجه شده بود دستش را طورى كه كسى متوجه نشود روى دستم گزاشت و سپس مشغول گوشى اش شد كه با صداى لرزش گوشى ام فهميدم به من پيام داده است

_ كوچولوى من نگران نباش با تو كارى نداره



( عماد ساده تو چه ميدونى اين مرد با من چه كرده)

به رستوران كه رسيديم بعد از گذشتن از باغ نسبتا بزرگش معين به همه جز سامى دستور خروج داد واقعا جاى لوكس و خاصى بود ولى در آن لحظات نميتوانستم دقيق همه جا را نظاره كنم ،

معين با اشاره دست ما را به سمت داخل هدايت كرد يكى از ميزها را انتخاب كرد و گفت بنشينيد

عماد سر به زير عزيزم قبل از اطاعت گفت: آقا من ميدونم نبايد پام اونجا ديگه باز ميشد ولى...

معين خشمگين نگاهش كرد و وادار به سكوتش كرد: ولى چى؟ ولى چى عماد ؟ دليلت واسه اين كار احمقانه ات چيه؟؟

عماد دهن باز كرد : آخه اون داشت به يلدا...

حرف در دهانش با نواى سيلى معين قطع شد ولى سر پايين انداخت و عجيب در مقابل اين مرد مطيع و آرام بود باورم نميشد اين همان عمادى است كه با سر در صورت مامور كوبيد!!!




romangram.com | @romangram_com