#این_مرد_امشب_میمیرد_پارت_141
این سوالی بود که جوابی برایش نداشتم....
از درد تنم که میگفتم عماد سریع بغض میکرد و اشک در چشمانش جمع میشد و به برادر خیالی من ناسزا میگفت هرچند که برای پارتی رفتن او هم مرا شماتت کرد ولی این شماتت برایم شیرین بود خیلی شیرین، با هم بستنی خوردیم، سر به سرم گذاشت موهایم را کشید، بازویش را نیشگون گرفتم. دماغم را فشار داد موهایش را بهم ریختم... با همه درد جسم چرا تا این حد با او بودن مرا خوشحال میکرد؟ در آخر هم از پشت چراغ قرمز یك تلِ سر چراغ دار که شبیه گوشهای میکی موس بود برایم خرید و باهم عکس سلفی انداختیم
عماد همه دردهایم را یکجا برداشت و به دریا ریخت
و چقدر آدمها با هم متفاوت بودند و یک زن جز عشق و احترام چه توقعی از دنیای شما مردها داشت؟!
هنگام پیاده شدن بیشتر شگفت زده ام کرد:
- یلدایی بابت امروز ممنون خیلی وقت بود يادم رفته بود من هم از خوشحالی دنیا و خیابونای این شهر سهم دارم
قبل از اینکه تشکر کنم این پسر باز هم مرا شرمنده کرد ب*و*سه ای روی گونه ام نهاد و گفت:
- دیگه گریه نکنیا زشت میشی فنچ کوچولوی خوشگل
من در چشم عماد زشت نبودم و این یعنی...
به خانه که رسیدم عمه ی نگران با دیدن لبخند بکرم از اعماق وجود شاد شد، هنوز با هر حرکتم همه زخم هایی که معین برایم به یادگار گذاشته بود میسوخت و اما امان از زخم قلبم که مطمئن بودم هیچ علاج و درمانی ندارد، عمه برایم اسپند دود کرد واقعا کجای زندگی من قابل چشم خوردن بود؟ عماد که برایم عکس دو نفریمان را فرستاد حتی با دیدن آن عکس هم تا ساعت ها مشعوف بودم خنده جفتمان رنگ هم بود چشمانی با تن قهوه ای روشن پر از غم ولی لبخند به لب،عکس را سریع در صفحه اینستاگرامم گذاشتم و زیر عکس را با جمله (بهترین روز بدترین روزهای زندگی ام با بهترین) آذین بستم و اولین نفر که لایکش کرد خودش بود...
متوجه شدم چند ساعت قبل هم پیامی از ناشناس همیشگی داشتم ولی اینبار متفاوت تر از همیشه:
مترسک به گندم گفت: به یاد داشته باش که مرا برای ترساندن آفریده اند اما من عاشق آن پرنده ای بودم که همیشه سهم او از من تنها گرسنگی بود...
عجیب بود چند بار خواندم تا کمی معنی ثقیلش را درک کنم. از احوالات عمه مشخص بود که نگران معینش است و سعی میکند در مقابل من خودش را کنترل کند یک لحظه در فکر فرو رفتم( واقعا کجا بود حتما پیش ژاله جانش)
عمه را صدا کردم با تلفن خانه شماره همراه معین را گرفتم و گوشی را کنار گوشش گذاشتم
_بیا از نگرانی داری میمیری و دم نمیزنی
_ خاموشه یلدا از صبح خاموشه نگیرکاش لال شده بودم اون شب که اومد نمیگفتم گم شدی بچه ام جیگر خریده بود با یه دسته گل خوشگل وقتی گفتم گم شدی به هم ریخت یهو انگار جنی شد انگار به کلمه گم شدن حساسیت داشت مثل مرغ پرکنده دور اتاق راه میرفت فکر میکردم اصلا انگار یه آدم دیگه شده بود
-عمه دیگه گذشت فکرشم داغونم میکنه میخوام فراموش کنم حالا دیگه یه دل خوشی و دل گرمی بزرگ دارم اولین روزی بود که واسه یتیم بودنم غصه نخوردم
romangram.com | @romangram_com