#هورزاد_ملکه_آتش_پارت_181


اونم با چشمای قرمزی، نگاهم کرد و محکم من رو توی بغلش گرفت.

سوار اسب سفید رنگم بودم و توی جاده‌ی باریک شنی، که از وسط جنگل رد می‌شد،کنار آریانا درحال حرکت بودم و ۴ تا سرباز، با اسب پشت سرمون می‌اومدن. همه‌مون، لباس‌های مبدل پوشیده بودیم تا شناسایی نشیم.

آریانا: «به هنگامی که آن‌جا رسیدیم، شما نباید به دگر پادشاهان احترام بگذارید. وظیفه آن‌هاست که به شما احترام بگذارند.»

با تعجب نگاهش کردم وگفتم:

- نمی‌شود! آن‌ها احترام بگذارند، من نیز باید احترام بگذارم.

اخمی کرد و با صدای کنترل شده‌ای گفت:

- تو ملکه‌ی اعظم هستی و نباید به کسی احترام بگذاری!

با اخم گفتم:

- باشد، احترام نمی‌گذارم. بس است! کی می‌رسیم؟

آریانا: «اگر کمی تندتر برویم، تا شب آن‌جا هستیم.»

- چرا با جادو نرویم؟

به روبه‌رو خیره شد و گفت:


romangram.com | @romangram_com