#هورزاد_ملکه_آتش_پارت_167
سیمبر:«بانوی من، این قدرت، در وجود شماست و کسی، نمیتواند به شما آسیب رساند.»
- پس یک چیز سوی من پرتاب کن. میخواهم مطمئن شوم!
سیمبر:«باشد، بانوی من.»
از روی زمین، یه سنگ برداشت و به طرفم پرتاب کرد. سنگ، چند سانت مونده بود به من برسه، متلاشی شد.
جونم اینه! لبخندی زدم.
-خب، قدرت خاک را نیز آموختم. چه قدرتی مانده است؟
سیمبر:«پیشگویی.»
جونم! چی؟
- پیشگویی؟ چگونه میشود! اگر من چنین قدرتی را داشتم، از قبل، میدانستم؛ لیکن ندارم! با خودم میاندیشیدم، که قدرت باد را میگویید.
بالبخند دلنشینی نزدیکم شد به خدا اگه پسر بودم میرفتم خاستگاریش. خخ!
دستش رو، روی شونه ام گذاشت و گفت:
- بانوی من، قدرت باد، در دستان شماست و نیازی به یادگیری ندارید. زیرا هرگاه فرمان دهید، فرمانتان را اجرا میکنند و دیگر اینکه میشود! شما برای پیشگویی باید، دریک محل کاملا ساکت، حضور داشته باشید و چشمانتان را ببندید و روی چیزی که میخواهید بدانید، درآینده چگونه اتفاق میافتد، تمرکز کنید.
romangram.com | @romangram_com