#هورزاد_ملکه_آتش_پارت_160

- سپاس، لیکن سیمبر، دگر تو برو درکنار چشمه. به‌درود گفتی؛ می‌توانی بروی.

روی تخت نشستم. اونم روبه روم، روی صندلی نشست و خیره شد به من. چشه بچه!

-ببقچید که وسایل پذیرایی، نو داریم جیگر!

باتعجبی که توی صداش معلوم بود، گفت:

- ندانستیم چه گفتید بانو!

خندیدم و گفتم:

- منظورمان این است، که پوزش وسایل پذیرایی ازشما، مهیا نیست.

لبخندی زد و چیزی نگفت. اه، حوصله‌ام سر رفت.

خوبه که آریانا هست و می‌تونه تکیه گاهم باشه. برای منی که این‌جا، کسی رو ندارم و مادرم پیشم نیست.

آریانا، بلند شد و به‌ طرفم اومد و کنارم نشست.

آریانا:«هورداد؟»

-بله؟

آریانا:«از این پس، ما و شما، دو دوست هستیم و تو می‌توانی روی کمک من نیز، حساب کنی. همیشه درکنارت هستم.»

romangram.com | @romangram_com