#هورزاد_ملکه_آتش_پارت_155
من میتونم! گرمای بدنم خیلی بالا رفته بود، بهطوری که خودمم حس میکردم.
سیمبر:«عالیست، چشمانتان را باز کنید و آتش را به سوی من پرتاب کنید. باید قدرت نشانه گیریتان عالی باشد.»
لبخندی زدم. خداروشکر، کلاس تیراندازی رفته بودم و نشونه گیریم، عالی بود.
- لیکن چرا به سمت شما پرتاب کنم؟ خطرناک است!
سیمبر:«شما نگران نشوید، آتش را با اراده خویش در دستتان جمع کنید و به سوی من ، پرتاب کنید.»
به سیمبر نگاه کردم. آتش رو، باقدرتی که نمیدونم از کجا اومده بود، کف دست راستم، مثل یه گوی جمع کردم و به سمت سیمبر، که کنار حوض بود، پرتاب کردم.
گوی آتش کوچیک، وقتی به نزدیکی سیمبر میرسید، نابود و متلاشی میشد.
با تعجب نگاهش کردم، که لبخندی زد وگفت:
- دمای بدنتان را، به حالت عادی بازگردانید و سعی کنید، بدون تمرکز دمای بدنتان را بالا ببرید و تند تند به سوی من پرتاب کنید.
همون کاری که گفت رو انجام دادم. دمای بدنم یهو بالا رفت و من، تند تند به سمت سیمبر، آتش پرت میکردم. و اونم با لبخند، به گوی های آتش خیره شده بود.
سیمبر:«کافیست بانو، خون ملکه درشماست! بی شک قدرت، در وجودتان آرامیده است و شما آنها را باید بیدار کنید.»
لبخندی زدم وگفتم:
romangram.com | @romangram_com