#هورزاد_ملکه_آتش_پارت_149
آروم بلند شدم وایستادم و گفتم:
- آری، تو هستی، سمیبر. از دیدن دوبارهتان خشنود شدم. لیکن چه شده که به اینجا آمدهاید؟
سیمبر:«بانو، دیروز نزد ملکهی بزرگ بودید. ایشان آمدن مرا به شما وعده داده بودند.»
لبخندی زدم وگفتم:
- آری، بهخاطر آوردم، لیکن با خود اندیشیده بودم، که فقط یک رویاست. اکنون خشنودم، که مادر خویش را ملاقات کردهام. ولی کاش شما را میدیدم.
سیمبر: «امر، امر شماست بانو.»
بعد از چند دقیقه، اول سر و بعد بدن دختر، روبه روم نمایان شد. با بُهت، به فرشته ی روبه روم خیره شدم.
پاهاش روی زمین نبود و توی هوا بود.
نگاهی به ابریشمای مشکی رنگ فرشته روبه روم کردم و بعد به چشمای سورمه ای رنگش خیره شدم.
- سیمبر، شما فوقالعاده، زیبارو هستید.
لبای غنچهای و قرمز رنگش، تکون خورد:
-بانو، شما زیباتر هستین!
romangram.com | @romangram_com