#هورزاد_ملکه_آتش_پارت_142

- باشد.

جفتشون بلند شدن، منم همراهشون بلند شدم.

هاکام: «بدرود.»

و غیب شد.

آریانا، با لبخند دستام رو گرفت و گفت:

- مواظب خویش باشید، تا هنگامی که بازگردم.

- شما را به ایزد پاک می‌سپارم.

لبخندی زد و به طرف سربازاش رفت، تا باهاشون صحبت کنه.

ولو شدم روی صندلی، و به آینده فکر کردم

خدایا، آینده‌ام چی می‌شه؟! یعنی کسایی که پیششون زندگی می‌کردم، خانواده واقعی من نبودن؟

اوف.

بلندشدم و به داخل کلبه رفتم. یه تخت و یه مبل، که روی به روی شومینه بود. یه میز و یه صندلی گوشه دیوار، با یه کمد تنها وسایل کلبه بود.

یه سوال واسم پیش اومد، دقیقا من و این سربازای بی‌چاره، چی باید بخوریم؟

romangram.com | @romangram_com