#هورزاد_ملکه_آتش_پارت_139
- شما در آن زمان، پرنسس سرزمین هوان بودید و مادرتان ملکهی آن سرزمین بودند. پدرتان یک اشراف زاده بود، که در شب هنگام، توسط جادوگران رانده شده به قتل رسیدند. مادرتان درهمه حال به شما فکر میکردند. من نیز، دوست پدرتان بودم؛ ولی درخدمت ملکه هوزان، اما خبرهایی که برای سرزمین هوان خطرناک بود، بی درنگ به ملکه میرساندم. شما که ۵ سالتان شد، ملکه هوزان، شما را تهدیدی میدانست. ایشان میخواستند پس از مرگ مادرتان، کسی را به انتخاب خویش بهعنوان ملکه ی سرزمین هوان برگزیند، که از دستوراتشان پیروی کند. شبانه جلسه مخفیانه ای برگزار کرد، که من نیز در آن حضور داشتم و نقشه قتل شما را کشیدند. قبل از سپیده دم، خود را به ملکهی بزرگ رساندم و از نقشههای آنها گفتم. ایشان که بیماری شدیدی داشتند، نمیتوانستند مقابل آنها، ایستادگی کنند. پس تصمیم گرفتند من شما را به ایران و نزد خانوادهای مطمئن ببرم و به هنگامی که 18سالتان شد و تمام قدرتهای ایشان، در وجودتان فعال شد، به سرزمینتان بازگردید و حق خود را باز پس بگیرید. شما نمیتوانستید از ایشان دوری کنید. ایشان مجبور به سوزاندن دست شما شدند. بعد از آن اتفاق، ایشان بیماریشان سخت تر شد و چند ماه بعد، دارفانی را وداع کردن و ملکه هوزان، ازفرصت استفاده کردند و یک نفر دیگر، با قدرت های ظاهری، که اکنون ملکهی این سرزمین است را بهجای شما بر تخت حکومت نشاندن و ملکه هوزان، خود را ملکه تمام سرزمینها دانست. همه سرزمین ها با اینکار او، برخورد شدیدی کردند و دشمن ملکه هوزان شدند. ما، یک سال پیش منتظر ورود شما بودیم، لیکن با یک سال تاخیر آمدید. ملکه احساس خطر میکرد، ازطریق فرزندش شاهزاده آرسین، دوباره اقدام به قتل شما کردند؛ که ما شما را نجات دادیم و میخواهیم حکومت شما را پس بگیریم. زیرا ملکهی حقیقی شما هستید.
و جفتشون بلندشدن و احترام گذاشتن گفتن:
- ملکه هورزاد، ورود شما را تبریک میگوییم.
با بُهت نگاهشون کردم و بعد از چند ثانیه، ازبُهت دراومدم و زدم زیرخنده. من ملکه بشم! دروغه باو!
باخنده گفتم:
- میگویید من ملکه هستم؟ مزاح میکنید؟!
آریانا:«خیر بانوی من.»
خندهام قطع شد. یعنی من واقعا ملکهام.
- آیا واقعا من ملکه هستم؟
هاکام: «آری. ملکه ی سرزمین هوان. و دیگر سرزمینان، وظیفه اطاعات از شما را دارند، بانوی من.»
romangram.com | @romangram_com